۱۳۹۵ دی ۲, پنجشنبه

مشخصات مجاهد شهید فرخروز ثنایی


 مشخصات مجاهد شهید فرخروز (محسن) ثنایی

محل تولد: رضوانشهر

تحصيل: دانش آموز

سن: 17

محل شهادت: طوالش

زمان شهادت: 1360






با ما در كانال تلگرام #پيشتازان راه #آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

۱۳۹۵ آذر ۲۲, دوشنبه

خبر اعدام طاهره و طفل به دنيا نيومده اش به همراه همسرش محمد جواد شاهين


 مشخصات شهید  زینب - طاهره  حبیبی فرد
تحصيل: دیپلم
سن: 20
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1360
«ما از همان اول كه راهمان را انتخاب كرديم سرانجام آنرا هم ميدانستيم.»
اواخر مرداد ماه سال 60 بود. يك روز صبح كه در هواخوري قدم ميزديم در باز شد. سه نفر زنداني جديد وارد محوطه هواخوري شدند و بدون اينكه آشنايي به كسي بدن درگوشه يي نشستند. معمول بود هر كس كه جديد وارد زندان ميشد براي مشخص شدن موضعش بچه ها يكسري سوالات ازش ميكردند. يكي از اونها كه كمي بعد فهميدم خواهر يكي از هم سلولي هام هست به تعدادي از بچه ها كه ميشناخت و اعتماد داشت گفته بود كه «وضعيت من خوب نيست، دور من جمع نشين؛ توي بند با هم صحبت ميكنيم».توي بند تعريف كرد كه «من انفرادي بودم و چند شب پيش دستگير شدم. پاسدارا مسلحانه و بطرزي غافلگيرانه ساعت 11 شب به خونه يي كه تازه چند روز بود در اون ساكن شده بوديم حمله كردند.» طاهره توي خونه تنها بوده. پاسداران روي سرش ميريزند و شروع به كتك زدنش ميكنند. بعد منتظر ميشن تا همسرش محمد جواد شاهين كه از مجاهدان زنداني در زمان شاه بود به خونه بياد و او رو هم دستگير ميكنند. 


شكنجـه و مقـاومت؛ حكم اعـدام و نهراسيـدن از مرگ!
پاسدارا براي گرفتن اطلاعات از طاهره، او رو شكنجه ميكنند. اما او مقاومت ميكنه و هيچ اطلاعاتي حتي اسم خودش رو به اونها نميده. بعد از مدتي او رو با چشم بسته به اتاق ديگه يي ميبرند. با بازكردن چشمبند طاهره همسرش جواد رو با قيافه يي شكنجه شده و آش و لاش ميبينه. اولش  همدیگر را  نميشناسند، چون از فرط شكنجه قيافه هر دوشون تغيير كرده بود. اما بعد كه متوجه می شن ، جواد بهش ميگه همه اطلاعات ما توسط فردي لو رفته. همون شب ساعت  نه ونیم شب  دنبال حاكم ضدشرع ميروند و آخوند بروجردي رو براي به اصطلاح محاكمه ميارن.
از طاهره سوال ميكنند كه: «آيا تو سازمان مجاهدين رو قبول داري؟»  و طاهره با استواري تمام پاسخ ميده، «من سازمان مجاهدين رو با گوشت و پوست و استخوانم  قبول دارم و از شما دژخيمان نيز هيچ هراسي ندارم!» بيدادگاه نيم ساعت بيشتر طول نميكشه و نتيجه اون هم حكم اعدام براي طاهره بود. حكمي كه زمان اجراي اون نامشخص بود. طاهره در اونموقع باردار بود و طفلي در شكم داشت. 



وينان دل به دريا افكنانند
 به پاي دارنده آتشها
 زندگاني دوشادوش مرگ
 پيشاپيش مرگ
 هماره زنده از آن سپس كه با مرگ و همواره بدان نام كه زيسته بودند
كه تباهي از درگاه بلند خاطره شان شرمسار و سرافكنده ميگذرد

ساعت دوازده و نيم شب در سلول باز شد. زندانبان با چراغ قوه يي در دست با صداي بلند فرياد زد: «حبيبی فرد!».  بعد خيلي سريع طاهره رو به بيرون بند برد. در سلول بسته شد. لحظه يي بعد صداي الله اكبرهاي طاهره بلند شد و ديگه صدايي بگوش نرسيد.
31 اعدام در يك سحرگاه خونين!
دو روز بعد خبر اعدام طاهره و طفل به دنيا نيومده اش به همراه همسرش محمد جواد شاهين و 28 نفر ديگه در همون شب رو شنيديم. روزنامه هاي رژيم خبر رو درج كرده بودند. پيكر مجاهد شهيد طاهره حبيبي فرد رو به مادرش تحويل دادند. به گفته خانواده و دوستان كه پيكر او رو ديده بودند، 3 انگشت او قطع شده بود و كتفش سوراخ؛ و چندين جاي بدنش رو با اتو سوزونده و صاف كرده بودند.


ﮐﺎﺷﻔﺎن چشمه
ﮐﺎﺷﻔﺎن ﻓﺮوتن ﺷﻮﮐﺮان
 ﺟﻮﻳﻨﺪﮔﺎن ﺷﺎدی در ﻣﺠﺮی ﺁﺗﺸﻔﺸﺎنها
 ﺷﻌﺒﺪﻩﺑﺎزان ﻟﺒﺨﻨﺪ، در ﺷﺒﮑﻼﻩ درد
 ﺑﺎ ﺟﺎﭘﺎﺋﯽ ژرفتر از ﺷﺎدی در ﮔﺬرﮔﺎﻩ ﭘﺮﻧﺪﮔﺎن
در برابر تندر ميايستند،خانه را روشن ميكنند و ميميرند»

با ما در كانال تلگرام #پيشتازان راه #آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

۱۳۹۵ آذر ۲۱, یکشنبه

مشخصات مجاهد شهید خسرو پویا


 مشخصات مجاهد شهید خسرو پویا
محل تولد: شیراز
 شغل: كارمند وزارت كشاورزی
سن: 23
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1363



با ما در كانال تلگرام #پيشتازان راه #آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

مشخصات مجاهد شهید احمد احمدی


 مشخصات مجاهد شهید احمد احمدی
محل تولد: شیراز
تحصيل: دیپلم
سن: 24
محل شهادت: اصفهان
زمان شهادت: 1367
در صورتیکه از#مجاهد شهید  احمد احمدی عکسی  در اختیار دارید دریغ نکنید مانیازمند هستیم وبرای ثبت در سینه #تاریخ می خواهیم باشد که دینی کوچک را به این #قهرمانان ادا کنیم

با ما در كانال تلگرام #پيشتازان راه #آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

گرامي باد خاطره مجاهد قهرمان جلال هاشمي


مشخصات مجاهد  شهید جلال الدین هاشمی
محل تولد: فارس
 تحصيل: دیپلم
سن: 36
محل شهادت: ایلام
زمان شهادت: 1378

گرامي باد خاطره مجاهد قهرمان جلال هاشمي 


  مجاهد قهرمان جلال هاشمي، فرزند دلير مردم لارستان، در سال1343 در روستاي گلار چشم به جهان گشود. سابقهٌ آشنايي او با مجاهدي به‌سال58 برمي‌گردد،زمانيكه اولين‌بار نشريهٌ مجاهد و نوارهاي سخنرانيهاي برادر مجاهد مسعود رجوي به‌روستاي دور‌افتادهٌ آنها راه يافت. جلال كه  در خانواده‌يي از پيروان اهل سنت بزرگ شده بود پس از  آشنايي با مواضع انقلابي و ديدگاههاي توحيدي مجاهدين ،  ماهيت ارتجاعي و دجالگريهاي مذهبي و  تفرقه‌افكنانهٌ خميني را بازشناخت   و براي پيمودن مسير  آزادي مردم  و ميهن  از سلطه ديكتاتوري مذهبي حاكم به‌سلك هواداران مجاهدين در روستاي خود در‌آمد.  فعاليت چند  هوادار مجاهدين در آن ديار  دورافتاده ، به يكباره چهره منطقه را دگرگون مي كند و فضاي سمپاتيك شديدي نسبت به سازمان و در مخالفت با رژيم در آن ناحيه به‌وجود مي آورد. نخستين روزهاي مجاهدت  و مبارزه  جلال  نيز از همين جا آغاز مي شود .‌او به‌عنوان يك‌ميليشياي پرشور با تبليغ مواضع مجاهدين، فروش نشريهٌ مجاهد و گردآوري كمكهاي مالي براي سازمان، مبارزهٌ ضدارتجاعي خود را با رژيم آخوندي را كه از همان روز نخست اساس كارش برسركوب و تفرقه‌افكنيهاي ارتجاعي  و تبعيض مذهبي عليه هموطنان اهل تسنن  بود، آغاز مي كند .  زمان چندان طولاني نمي گذرد كه به دليل سركوب مطلق، مبارزهٌ سياسي با ارتجاع حاكم در 30خرداد60 به‌پايان مي‌رسد و از فرداي آن‌روز، مبارزه  مسلحانهٌ انقلابي بعنوان تنها راه استقرار آزادي و حاكميت مردمي در پيش پاي مجاهدين و هوادارانشان قرار مي گيرد  . در چنين شرايطي ارتجاع براي بقاي لرزان خود در‌پي شكار تك‌تك مجاهدين و هواداران سازمان سراسر خاك ميهن را به‌خون مي‌كشد. بدنبال موجي از دستگيري ها و اعدام ها ، جلال از‌جمله ميليشياهايي است كه ارتباطش با سازمان به دليل دستگيري و شهادت يارانش قطع مي‌شود.   مجاهد شهيد جلال هاشمي خود درخاطره اي از آن روزها چنين  نوشته است  «با مجاهد شهيد علي سوداگري همكلاس بودم. او را كه هواداري بسيار فعال بود دستگير كردند. اواخر سال60 يكبار او را در خيابان ديدم. با شوق به‌طرفش رفتم. علي به‌سرعت واكنش نشان داد و به‌من فهماند كه نبايد به‌او نزديك شوم.يعني كه در تور رژيم است  چندي بعد علي را دوباره دستگير كردند و پس‌از مدت كوتاهي اعدامش كردند. آن‌موقع بود كه فهميدم رژيم علي را آزاد كرده بود تا از او به‌عنوان يك‌دام براي دستگيري ساير هواداران استفاده كند.»
  سر انجام پس از تلاشهاي بسيار ، مجاهد قهرمان جلال هاشمي  در سال63، موفق ميشود ارتباط خود را دوباره با سازمان برقرار ‌كند.از اين لحظه زندگي مبارزاتي جلال از يك نقطه عطف عبور مي كند  و او  ‌فعاليتهاي   انقلابي خود را بطور مضاعف گسترش مي دهد آنچنان كه  كارنامهٌ او از اين دوران به بعد مشحون از دلاوريهاي پاكبازانه در نبردهاست.  يكي از مسئولان او جلال را اينچنين تصوير ميكند : صداي سعيد: «جلال مجاهدي بود كه در‌عين قاطعيت و برش در كارها سرشار از صميميت و عاطفه نسبت به همرزمانش  بود. وقتي با او حرف مي‌زديم مثل چشمه‌يي جوشان از عواطف انقلابي نسبت به يارانش فوران مي‌كرد و نسبت به تك‌تك آنها احساس مسئوليت مي‌نمود.».   يكي ديگر از همرزمان جلال در باره او نوشته‌است  جلال فرمانده‌يي لايق و با كفايت بود.  در ميدان رزم  مثل شير مي‌غريد و با درايت تمام صحنه را اداره ».  سرانجام در طريق آزادي مردم ايران ،  روز دهم مردادماه 79 مجاهد قهرمان فرمانده جلال هاشمي  اين فرزند دلاور مردم لارستان، پس از 19سال مجاهدت، در نبردي قهرمانانه  با مزدوران دشمن ضد‌بشري  به همراه همرزم دليرش محمد علي آباديان خون پاكش را فديه رهايي خلق و ميهن خود كرد و به جاودانه فروغهاي آزادي پيوست .


 سلام براو در روزي كه زاده شد ،روزي كه سلاح شرف و مجاهدت به‌دوش كشيد و روزي كه تا آخرين گلوله و آخرين نفس جنگيدو در كهكشان شهيدان مجاهد خلق جاودانه شد. يادش گرامي و راهش پررهرو باد  تشنه، تشنه با چشمه هاي زخم و فواره هاي خون  بر خاكستر داغ در باراني از سرب وآتش به پيش مي رانند  آه جلال، جلال در كدامين نقطه بر خاك افتادي  كه پژواك فريادت هنوز ياران را به پيش مي خواند؟ با چهرهٌ نجيب جنوبي و مهرخند دائميت  فروتن، استوار و تكيه گاه و پناه، در لحظه هاي سخت

با ما در كانال تلگرام #پيشتازان راه #آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

۱۳۹۵ آذر ۱۷, چهارشنبه

نسترن در زندان بارها مورد شکنجه‌های وحشیانه قرار گرفت


مشخصات مجاهد شهید نسترن (نوشین) هدایتی فیروزآبادی
محل تولد: شیراز
تحصيل: لیسانس
سن: 25
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1362

گرامی باد خاطره قهرمان مقاومت، مجاهد خلق نسترن هدایت فیروزآبادی
در سال 1337 در شیراز متولد شد. تحصیلاتش را در رشته عمران ملی در سال 1355 در شیراز آغاز کرد. در جنبش دانشجویی علیه رژیم شاه فعال بود و در انقلاب ضدسلطنتی نیز فعالآنه شرکت داشت. در اردیبهشت‌ماه سال 58، مطلوب آرمانی خود را در سازمان مجاهدین یافت و به‌ جنبش ملی مجاهدین پیوست. از این نقطه به ‌بعد نسترن یک مبارز حرفه‌یی بود، یک انقلابی و مجاهد خلق به ‌تمام معنا که سر از پا نمی‌شناخت. پس از 30خرداد 60 فرماندهی یکی از واحدهای مقاومت مجاهد خلق را به‌عهده گرفت. نسترن هم‌چنان که خود خواسته و داوطلب شده بود، برای هر نوع مأموریت و فداکاری و جانبازی در راه خلق و انقلاب آمادگی تمام‌عیار داشت. و او این آمادگی را درعمل و مأموریتهایی که به‌عهده می‌گرفت، نشان داد. شب سوم دیماه سال 1360‌، پاسداران او را از بستر بیماری دستگیر کردند و به ‌زندان سپاه بردند. 


مدتها بعد از محکومیتش، وقتی دژخیمان دادستانی فارس به ‌نقش نسترن در زندان و عملیاتش در خارج زندان پی بردند، با خشم و کینه حیوانی به ‌جان او افتادند اما در برابر اراده انقلابیش به‌زانو درآمدند. نسترن در زندان بارها مورد شکنجه‌های وحشیانه قرار گرفت. اما دشمن را در دستیابی به ‌اسرار خلق ناکام گذاشت. و سرانجام در شب هفتم تیرماه‌، سالروز انفجار حزب خمینی، بر اساس گفته‌های یک شاهد عینی او و تعدادی دیگر از مجاهدان را با وسایلی هم‌چون لودر، بیل مکانیکی، یا حلق‌آویز با سیم خاردار از بیل مکانیکی زجرکش کردند و سپس به‌ فجیع‌ترین شکل به‌شهادت رساندند.‌
با ما در كانال تلگرام #پيشتازان راه #آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

مجاهد شهید محسن یگانگی


مشخصات مجاهد شهید محسن یگانگی
محل تولد: شیراز
شغل : دارو فروش
سن: 25
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1360

با ما در كانال تلگرام #پيشتازان راه #آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

مجاهد شهید مرضیه فلاحت


 مشخصات  مجاهد شهید مرضیه فلاحت
محل تولد: شیراز
تحصيل: دیپلم
سن: 29
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1368


در صورتیکه از#مجاهد #شهید مرضیه فلاحت  #عکسی در اختیار دارید دریغ نکنید مانیازمند هستیم وبرای ثبت در سینه #تاریخ می خواهیم باشد که دینی کوچک را به این #قهرمانان ادا کنیم

با ما در كانال تلگرام #پيشتازان راه #آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

۱۳۹۵ آذر ۱۲, جمعه

مجاهد شهید میترا تقیان شیرزنی از شیراز


 مشخصات مجاهد شهید میترا تقیان
محل تولد: شیراز
 تحصيل: دیپلم
سن: 20
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1362
مجاهد شهید میترا تقیان شیرزنی از شیراز


در صورتیکه از#مجاهد #شهید میترا تقیان #عکسی در اختیار دارید دریغ نکنید
مانیازمند هستیم وبرای ثبت در سینه #تاریخ می خواهیم باشد که دینی کوچک را به این #قهرمانان ادا کنیم
#ايران #تهران #tehran #مقاومت #مجاهدین #iran #اصفهان #زندان #قتلعام #شیراز
با ما در كانال تلگرام #پيشتازان راه #آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

مجاهد شهید مریم فلاحت دانش آموزی که فقط 19 سال داشت




مشخصات  مجاهد شهید مریم فلاحت
محل تولد: شیراز
تحصيل: دانش آموز
سن: 19
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1361
مجاهد شهید مریم فلاحت دانش آموزی که فقط 19 سال داشت 


در صورتیکه از#مجاهد #شهید #مریم فلاحت #عکسی در اختیار دارید دریغ نکنید
مانیازمند هستیم وبرای ثبت در سینه #تاریخ می خواهیم باشد که دینی کوچک را به این #قهرمانان ادا کنیم
#ايران #تهران #tehran #مقاومت #مجاهدین #iran #اصفهان #زندان #قتلعام #شیراز
با ما در كانال تلگرام #پيشتازان راه #آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

۱۳۹۵ آذر ۱۱, پنجشنبه

مجاهد شهید مرضیه طاهری دانش آموزی 18 ساله



مشخصات مجاهد شهید مرضیه طاهری
محل تولد: شیراز
تحصيل: دانش آموز
سن: 18
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1362


مجاهد شهید مرضیه طاهری دانش آموزی 18 ساله 


در صورتیکه از#مجاهد #شهید مرضیه طاهری  #عکسی در اختیار دارید دریغ نکنید
مانیازمند هستیم وبرای ثبت در سینه #تاریخ می خواهیم باشد که دینی کوچک را به این #قهرمانان ادا کنیم
با ما در كانال تلگرام #پيشتازان راه #آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

۱۳۹۵ آبان ۲۴, دوشنبه

مجاهد شهید مصطفی جمالی گل سرخی ازفسا


 


مشخصات مجاهد شهید مصطفی جمالی
محل تولد: فسا
 تحصيل: دانش آموز
سن: 19
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1362

درصورتیکه  عکسی ازاین مجاهد شهید دارید، دریغ نکنید وبرای ما ارسال کنید. برای ثبت در سینه تاریخ نیازاست، بیایید اندکی از دینی راکه به آنها داریم ادا کنیم.
با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

علی اکبراسفندیاری مجاهدی از شهرفسا



مشخصات مجاهد شهید علی اکبر اسفندیاری
محل تولد: فسا
 تحصيل: دیپلم
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1362

درصورتیکه عکسی ازاین مجاهد شهید دارید، دریغ نکنید وبرای ما ارسال کنید. برای ثبت در سینه تاریخ نیازاست، بیایید اندکی از دینی راکه به آنها داریم ادا کنیم.
با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

۱۳۹۵ مهر ۲۶, دوشنبه

سحر معصوم (خواهر كوچك فرهاد و فرخ جره) نوشته علیرضا طاهرلو - سال 1388



نوشته ای از علیرضا طاهرلو از بازماندگان قتل عام67 كه در 19 فروردین سال90 خود نیز به خیل شهیدان پیوست. برای سحر (خواهر كوچك فرهاد و فرخ جره، فرهاد شهید قتل عام و فرخ شهید سال62) است.   سال88

سحر معصوم

نمی‌دانم چرا با دیدن تصاویر تظاهرات شیراز در این روزها بطور مستمر چهره تو و برادران شهید‌ت فرهاد و فرخ بیادم می‌آید. با دیدن هر شیرزنی بی اختیار زیر لب میگویم، سحر، آیا خودتی! اینطوری در برابر دژخیمان سینه سپر كرده‌ای.





نمی‌دانم شاید هم این خواسته، از آرزوهایم بود كه اینطوری خودش را در من نمایان می‌كرد. سحر اولین بار كه دیدمت عید سال 66 در زندان گوهردشت كرج بود. البته این دیدار یكطرفه بود. عید 66 یكی از بهترین عیدهایی بود كه من در دوران اسارت در زندان شاهد آن بودم. طبق سنت هرسال بچه ها در كنار سفره هفت‌‌‌سین عكسهای كودكان خودشان را به شكل زیبایی تزیین و آنها را زینت بخش سفره هفت سین مان می‌كردند. در میان این همه عكس، چشمهای زیبای كودكانه عكسی نظر مرا جلب كرد. بی اختیار عكس را برداشتم و به آن خیره شدم. چشمهای معصومش عشق كودكانه ای را در دلم كاشت. در لحظه كنجكاو شدم بدانم این عكس مربوط به كیست و اسمش چیست. در حالیكه چهره و چشمهای زیبا و معصومش مرا به دنیای كودكی خودم برده بود، ناگهان فرهاد وارد سلول شد و عكس را از دست من قاپید و با همان شادابی و شوخ طبی همیشگی گفت به سحر من دست نزن. در ادامه گفت خواهر كوچكم است، قشنگه، نه؟... گفتم خیلی... در ادامه گفت مادرم جدیدا عكس او را برایم فرستاده است. وقتی در زندان بودم به دنیا آمده، البته فرخ را ندیده و فكر می‌كند من تنها برادر او هستم. پدر و مادرم به خاطر خودش چیزی در این رابطه به او نگفته‌اند، همینطوری كه توضیح میداد با آستینش قبار روی چهره ات را پاك كرد و گفت پاسدا‌رها كور خوانده‌‌اند كه ما عید را بدون خانوادهایمان جشن نگیریم. سپس عكست را كنار تنها گلدان سفره هفت سین كه یك گل حسن یوسف بود گذاشت و گفت بیا برویم تمرین برنامه هنری خودمان را بكنیم تا برای برنامه هنری شب آمده شویم.  

سحر، آشنایی من با فرهاد به سال 65 در زندان قزلحصار برمی‌گردد. همه او را با نام فرهاد جره میشناختند. شخصیتی شوخ طبع و سرزنده كه در بدترین شرایط سلول خنده از لبهاش محو نمی‌شد. انگار همینطوری بدنیا آمده بود و همین ویژگی‌اش باعث شده بود كه خیلیها رو به خودش جذب كند. از طرفی خیلی هنرمند و به پایه‌های موسیقی آشنا بود و مسئول گروههای هنری عید بود. از تو چه پنهان اگر چه خیلی به او نزدیك و شدیدا به او علاقه مند بودم، ولی در درونم گاها نسبت به هوش و ذكاوت و شخصیت باصلابت و تاثیرگذار او حسودیم میشد، ولی هیچوقت جرات نكردم آنرا علنی كنم.


یكی از خاطراتی كه برایم تعریف كرده بود مربوط به برادر دوقلویش (فرخ) بود. فرخ آنقدر شبیه به او بود كه تنها مادرت میتوانست آنها را تشخیص بدهد. فرهاد میگفت پدرم حسابدار شهرداری شیراز است و بخاطر ما كه مجاهد هستیم خیلی تحت فشار رژیم است. یكی از روزهای سال 60 شرایط زندانها خیلی ملتهب و آمار اعدامها خیلی زیاد بود، در یكی از ملاقاتها كه با پدر و مادرم در زندان شیراز داشتیم اول فرخ با آنها ملاقات كرد و بعد من وارد كابین ملاقات شدم. مادرم با نگرانی و با احساس مسئولیت مادریش به من گفت فرهاد تو بزرگتری خواهشا مواظب فرخ باش. به قول خودش من 10 دقیقه زودتر بدنیا آمده بودم. طبق معمول با شوخی به او گفته بود، مادر سر10  دقیقه با من چونه نزن.
در ادامه با همان لهجه شیرین شیرازی خود گفت متاسفانه آ‌نطور كه مادرم گفت نتوانستم از برادر كوچكم مواظبت بكنم چرا كه فرخ را در زندان عادل آباد شیراز بعد از كلی شكنجه و اذیت آزار اعدام كردند.




البته سحر در آن زمان تو هنوز به دنیا نیامده بودی شاید هم، این از خوش شانسی تو بود، چرا كه این را خوب میدانم در آن سن كم بی شك تاثیرات روانی زیادی روی روحیه كودكیت می‌گذاشت. متاسفانه تو هم مثل خیلی از بچه‌های دیگر در پشت میله‌ها و كابین‌های شیشه‌ای با تنها برادرت فرهاد آشنا شدی. خلاصه كنم بعد از اعدام فرخ، تمام هم و غم پدر و مادرت این بودكه بتوانند تنها پسر خود را سالم از چنگ آخوندهای جنایتكار در بیاورند. بیشك این كوچكترین احساس وظیفه درونی هر پدر و مادری میباشد و نباید هم ایرادی به‌آنها گرفت.






ولی دریغ و افسوس. خمینی خونریزتر و ‌بیرحمتر از این بود كه بتواند چنین دردی را حس بكند. اگر چه الان خمینی نیست ولی امروز خودت خوب میتوانی از روی بلاهایی كه بازماندگان آن كفتار پیر بر سر مردم بیدفاع كه فقط آزادی میخواهند، دركوچه و خیابان می آورند، بفهمی كه من چه میگویم. همانطور كه خودت دیدی چطور در جلوی هزاران چشم بینا، گلوله در قلب ندای معصوم نشاندند و چهره او را غرق در خون كردند.
سحر كوتاه بكنم روزهای زندان با تمام شیرینی های مقاومت آن و تلخیهای از دست دادن دوستان و یاران در زیر شكنجه و اعدام، سپری شد تا اینكه مرداد خونین 67 رسید. شرایط زندان بسیار ملتهب و حساس بود. زندانبانان دست به یك جابجایی بزرگ در ‌زندان زدند.  هیچكس نمی‌دانست این تغییر و جابجایی زندانی به چه دلیل است ولی در دل همه یك نگرانی حاكی از یك خبر ناگوار بود. فرهاد را با تمام ابدیها (كسانی كه حكم ابد داشتند) به اوین بردند.  این آخرین دیدار من با فرهاد بود.
بیشك خودت بعد از این سالیان خوب میدانی كه خمینی به خاطر مقاومت زندانیان و كوتاه نیامدن از آرمانشان مثل مار زخمی از زندانی‌ها كینه بدل داشت و منتظر فرصتی بود تا این عقده بیمایگی و بیدنبالگی خودش را سر زندانی‌ها خالی بكند. البته این موضوع، شامل حال فرهاد هم می‌شد. چرا كه همه ویژگی‌هایی كه از نظر خمینی جرم بود را داشت. داشتن آرمانی انسانی، دوست داشتن خلقش، امید به فردای بهتر برای مردمش، دوست داشتن زندگی، داشتن روحیه شاداب و سر زنده و... آری همه اینها از نظر خمینی جرم بود چرا كه خودش تهی از نمای این نعمتهای والای انسانی و خدایی بود. سحر، دقیقا یادم نمی‌آ‌ید در چه تاریخی ولی میدانم در همان روزهای شروع اعدامها فرهاد جزء سریهای اول بود كه بر طناب دار بوسه زد و به عهد خود با مسعود و مریم و سازمان و خلقش وفا كرد. شك ندارم، در بالای دار آن تبسم همیشگی را برلب داشت و این حسرت را بر دل خمینی و جلادان او گذاشت تا بر چهره مجاهد خلق آه و افسوس ببینند. روحش شاد.
آری روزها مثل برق و باد گذشت و طی كمتر از یكماه 30هزار زندانی مبارز و مجاهد  اسیر و بیدفاع را به شهادت رساندند. آنموقع تمامی ملاقاتها قطع بود. از بیرون هیچ اطلاعی نداشتیم. بعد از 2ماه به زندانیان باقیمانده كه كمتر از 450 نفر بودیم ملاقات دادند. اولین ملاقات كه خودش حال و وصف دیگری دارد. (چرا كه دیدن چهرهای شكسته مادران حاكی از دردی چندساله كه بر آنها رفته بود را میكرد). طبق معمول تنها ملاقات كننده من كه مادرم بود را در برابر خودم در پشت همان كابینی كه خودت بارها در آن با فرهاد ملاقات كرده بودی، دیدم. آنقدر طی این مدت 2ماه شكسته شده بود كه اصلا نتوانستم او را بشناسم. هنوز همه ملاقات كنند‌گان داخل نیامده بودند تا آیفونها را وصل بكنند. در‌ حالیكه داشتم با سر و ایما و اشاره با مادرم احوالپرسی و اطلاعات رد و بدل ‌می‌كردم، چشمم به خانواده ای افتاد كه چندبار سراسیمه تك تك كابینها را چك و بدنبال فرزند دلبند خود می‌گشتند. بدنبال آنها هم یك دختر كوچك بسیار زیبایی بود. یك لباس محلی شیرازی بلند، با چینهای بسیار و رنگ شاد كه به او جلوه خاصی داده بود به تن داشت و بدنبال مادر خود میدوید و بطور مستقل مثل بزرگترها دنبال عزیز خود میگشت. شاید هم حس كودكانه‌اش به او چنین می‌گفت كه شانس پیدا كردن او خیلی بیشتر از پدر و مادرش باشد. نمیدانم شاید هم دلش میخواست او اولین كس باشد كه خبر خوشحال كننده پیدا كردن عزیزشان را به پدر و مادرش می‌داد. دخترك معصوم سرش را از كنار چادر مادرم در كابین من كرد تا خوب بتواند نفر را تشخیص بدهد. به محض اینكه با او چشم در چشم شدم شناختمش.




سحر! خودت بودی با همان چشمهای پاك كودكانه و چهره معصومت ولی كمی بزرگتر از عكسی بود كه دیده بودم، شده بودی. به ناگهان  تمام خاطرات فرهاد و.... از جلوی چشم گذشت. زبانم بند آمده بود. در شك و تردید بودم آیا آشنایی بدهم و بگویم كه دیگر فرهاد را نخواهی دید یا نه. ولی یك نگرانی و ترسی در درونم بود و این، چیزی نبود جزء ضعف خودم كه ظرفیت دیدن صحنه دردناك یك مادر، كه تنها امید خود را از دست داده بود را نداشتم. نمیدانم چی در درونم گذشت ولی بی اختیار تصمیم گرفتم به مادرت بگویم كه فرهاد را به اوین انتقال داده‌اند حداقل اینجا دنبال او نگردد. به مادرم گفتم مادرت را صدا بكند. مادر با سرعت خودش را جلوی كابین من رساند. ایستاد و با چشمانی پر از درد كه با اشك درهم آمیخته شده بود، با تكان سر به من احترام گذاشت. پدرت هم به دلیل قد بلندش پشت سر مادر ایستاد و با تكان سر سلام داد. جواب آنها را با بردن دست در جلوی سینه‌ام و خم شدن دادم. سحر، شما هم در كنار مادرت ایستادی و با چشمهای پرسشگرت با ولع به لبهای من چشم دوخته بودی تا بتوانی سریعتر از مادرت ایما و اشاره مرا بفهمی. به وسیله اشاره رساندم كه فرهاد اینجا نیست و او را به اوین برده اند. اگر چه می‌دانستم كه او را اعدام كرده‌اند ولی جرات نكردم كه این را بگویم. ناگه مادرت دو دست خود را به سمت آسمان بالا برد و از خدا طلب كمك كرد. بدنبال آن اشك از چشمان او سرازیر شد. نمیدانم در درون او چه میگذشت ولی آنقدر میدانم كه تا به حال كسی نتوانسته این همه درد و رنجی كه بر مادران گذشته را بفهمد و یا حداقل بتواند آن را بیان كند. این تنها و تنها دردی است كه هیچ دكتری نتوانست درد، را تشخیص و برای آن نسخه ای بپیچد. لعنت بر روح پلیدت خمینی.

در همان لحظه متوجه شدم شما بطور غریزی عقب عقب رفتی و پشتت را به دیوار سالن چسباندی. نمی‌دانم، شاید هم پاهای نحیفت توان كشیدن بار این همه درد و غم را نداشت. بدنبال آن حبابهای شفاف و بیصدایی بودكه روی گونه های سرخت سرازیر شد و  رد آن تا روی دامنه چینهای لباسی كه به تن داشتی كشیده شد. همان لباس زیبایی كه آمده بودی جلوی چشم فرهاد آن را به نمایش بگذاری و او را خوشحال كنی. در همان وضع بود كه پاسدار سالن ملاقات آمد. شما را كه ملاقات كننده ای نداشتید را به خارج از سالن فرستاد. من از زاویه كابین خودم تا جایی كه دید داشتم چهار چشمی دنبالتان كردم. مادرت توان راه رفتن روی پاهای خودش را نداشت و با زور و با كمك پدرت از سالن خارج شد. تو هم بدنبال آنها همان طور كه حیران بودی از سالن خارج شدی. با دیدن این صحنه احساس كردم قلبم داشت از جا كنده میشد، وضعیت عجیبی داشتم، ناگاه خودم هم در هم شكستم و بغض ام در گلو تركید و گریستن غریبانه‌ای را آغاز كردم و شكوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای با خدا كردم. خدایا آیا روزی خواهد رسید، دیگر شاهد این همه درد و رنج، ستم بر خلقم نباشم. آیا كسی هست تقاص این همه خون و این بغضهای خشكیده در گلو و اشكهای مادران داغدار را بگیرد. اگر چه این آخرین دیدار من با تو بود ولی می‌توانم حدس بزنم كه بعد از شنیدن خبر اعدام برادرت چه روزگار سختی بر شما گذشته است.  لعنت بر خمینی خونریز.

این روزها بعد از 21سال از آن خاطره تلخ با دیدن تظاهرات شیراز نمی‌دانم چرا بی اختیار چهره تو به ذهنم می‌آ‌ید و با دیدن هر شیرزنی كه می‌خروشید و شعار میداد مرگ بر دیكتاتور، مرگ بر احمدی نژاد، این احساس در درونم بوجود می‌آید كه شاید این سحر باشد كه اینطوری می‌خروشد و پرچم آزادی خواهی فرخ و فرهاد را بدوش می‌كشد. ولی چند لحظه بعد گفتم دیگر چه فرقی دارد. همه اینها سحر هستند. چرا كه از ثمره آن خونهای به ناحق ریخته شده روزانه در سیمای هر دختر كه مرگ بر دیكتاتور سر میدهد چهره تو را می‌بینم. تو كه قاتلین برادرت را به جنگ می‌طلبی. آری دیگر تو آن دخترك معصوم و تنها نیستی. پشت تو یك مقاومت و یك آلترناتیو دموكراتیك و یك ارتش آزادیبخش كه طی 6سال به اندازه 40سال آزمایش پس داد، است. رهبری پاكباز آن، این گنجینه باارزش خلق را با سلامت از تمامی توطئه‌ها، از آتش خون عبور داد. آری تو دیگر تنها نیستی تو صدها خواهر و برادر در ارتش‌آزادیبخش داری كه با استقامت و پایداری پرشكوه خود، چنان درسی فراموش نشدنی به جهان و رژیم پلید آخوندی دادند و آن را به مرحله سرنگونی رساندند. امروز هزاران سحر را میبینم با دست خالی امّا با عزمی راسخ در برابر دژخیمان سیاهپوش چون شیر می‌غرّند و شعار ارتش آزادبیخش را می دهند.  ”زن و مرد جنگیم بجنگ تا بجنگیم“. زیرلب با خودم زمزمه و خدا را شكركردم. آری هیچ خونی هدر نرفته بلكه از تنی به بدنی دیگر جاری شده و این خونخواهی تا روز سرنگونی و سقوط نهایی این رژیم پلید كه قاتل هزاران هزار از رشیدترین فرزندان این آب و خاك است خواهد جوشید و حتما كه سحر همان راه برادرانش را خواهد پیمود.... تا سحر و سپیده دم آزادی ایران زمین برای همیشه تابش جاودانه داشته باشد و اینبار سحری با چشمانی درخشنده و لبهایی پرخنده و قلبی امیدوار را در فردای آزادی ایران ملاقات خواهم كرد و هرآنچه كه ناگفته و بیان ناشده مانده را برایت خواهم گفت ..... به امید آنروز.

با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

مشخصات مجاهد شهید فرخ جره



مشخصات مجاهد شهید فرخ جره
محل تولد: شیراز
 تحصيل: دانش آموز
سن: 18
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1362










با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

مشخصات مجاهد شهید فرهاد جره



مشخصات مجاهد شهید فرهاد جره
محل تولد: شیراز
 تحصيل: دانش آموز
سن: 22
محل شهادت: تهران
زمان شهادت: 1367






با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi1367

۱۳۹۵ مهر ۱۴, چهارشنبه

۱۳۹۵ مهر ۱۲, دوشنبه

زندگي نامه مجاهد شهيد حميدرضا ناصرزاده ازشيراز


مشخصات  مجاهد شهید حمید رضا ناصرزاده
محل تولد: شیراز
تحصيل: دانشجو
سن: 23
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1360

زندگي نامه مجاهد شهيد حميدرضا ناصرزاده ازشيراز


حميدرضا ناصر زاده متولد سال1337 در شهرشيراز بدنيا آمد ،قبل ازانقلاب ضد سلطنتي براي ادامه تحصيل به فيليپين رفت، و در رشته مهندسی راه وساختمان وارد دانشگاه شد، بعد ازانقلاب و پيروزي مردم برشاه درسش را در خارج رها كرد وبه ايران برگشت،خود او در این باره می گفت: باشنيدن خبر سرنگوني شاه در خانه ام در خارج ازشادي تمام ظروف چيني را شكستم و بعد هم جشن گرفتم. بلافاصله به سازمان پيوست، وي دریکی از مامورتهایش لو رفت . منزل آنها مورد هجوم قرار گرفت. وقتي مادرش سوال کرده بود که بچه من را كجا ميبريد؟ پاسدار جنايت كار گفته بود غنچه ميبريم گل مي آوريم ،مادرباصدای بلندمی گفت، شما گل هاي مارا پر پر ميكنيد، رضاسيفي كارويك مجاهد ديگرراكه با هم تيم بودند درشهريور 60دستگير شد و در تاريخ10مهر سال1360 تيرباران كردند، خبر تيرباران وشهادت وي در روزنامه كيهان رژيم زده شده بود، جسد وي را تحويل خانواده اش ندادند بعد ازپيگيريهاي بسياروپرداخت پول محل دفنش را در دارالرحمه شيراز به مادرش نشان دادند. در طي مدت دستگيري بشدت شكنجه شده بود و در تمام اين مدت حتي يكبارهم به مادرش ملاقات ندادند. بعد ازيكماه ممنوع الملاقات بودن ،قرار ملاقات داده بودند .كه قبل ازملاقات وي را تيرباران كرده بودند .بعد ازشهادتش شاهديني كه جسد وي را هنگام دفن كردن ديده بودند گفتند،اينقدر اورا شكنجه كرده بودند كه سرش بشكل عجيبي بزرگ شده بود . حميد در زندان مقاوم بود  و بعد ازشكنجه با بچه ها همدردي ميكرد و به زخمهايشان روغن ميزده است. روحش شاد كه زود آمد زود پركشيدوبارامانتش را تا ساليان به دوش ما گذاشت.

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

روزگار غریبی است نازنین...

آنکه بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد...

با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

۱۳۹۵ شهریور ۱, دوشنبه


مشخصات  مجاهد شهید ابراهیم بهادری قشقایی کشکولی
محل تولد: شیراز
شغل : شغل آزاد
سن: 32
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1367


خوشا آنان که در این عرصه خاک ..چو خورشیدی درخشیدند و رفتند ....
خوشا آنان که بذرآدمیت .. در این ویرانه پا شیدنت و رفتند...
با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي ايران همراه  شويد https://Telegram.me/shahidanAzadi

مجاهد شهید شهرام اردشیرزاده


مشخصات مجاهد  شهید شهرام اردشیرزاده
محل تولد: شیراز
تحصيل: دیپلم
سن: 31
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1367

خوشا آنان که در این عرصه خاک ..چو خورشیدی درخشیدند و رفتند ....
خوشا آنان که بذرآدمیت .. در این ویرانه پا شیدنت و رفتند...
با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي ايران همراه  شويد https://Telegram.me/shahidanAzadi

۱۳۹۵ مرداد ۲۹, جمعه

روايتي از يك خانواده كه همگي اعدام شدند




روايتي از يك خانواده  كه همگي #اعدام شدند در #قتل_عام67 از زبان بازمانده آن فرشاد پوركشكولي
به فايل زير مراجعه كنيد 


با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي همراه باشيد
https://Telegram.me/shahidanAzadi
#ايران #تهران #جوانان #دانشجو #زندان #مقاومت #شيراز #قتل عام

۱۳۹۵ مرداد ۲۵, دوشنبه

مجاهد شهید علی آموزگار




مشخصات  مجاهد شهید علی آموزگار
محل تولد: شیراز
شغل - تحصيل: دیپلم
سن: 34
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1367

درصورتيكه از اين شهيد قهرمان عكس ويا اطلاعات تكميلي ويا خاطره و..... داريد براي ما ارسال كنيد پيشاپيش از شما قدرداني مي كنيم 
با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي همراه باشيد
https://Telegram.me/shahidanAzadi
چوبي كه فنا نگردد از خود       ممكن نبود كه عود گردد
هرگه كه وجود تو عدم گشت    حالي عدمت وجود گردد

۱۳۹۵ مرداد ۱۸, دوشنبه

مجاهد شهید راضیه گلدان


مشخصات  مجاهد شهید راضیه گلدان
محل تولد: شیراز
سن: 40
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1367

چوبي كه فنا نگردد از خود       ممكن نبود كه عود گردد
هرگه كه وجود تو عدم گشت    حالي عدمت وجود گردد
با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي همراه باشيد
https://Telegram.me/shahidanAzadi

۱۳۹۵ مرداد ۱۵, جمعه

فتواي جنايتكارانه خميني براي كشيدن خون محكومان به #اعدام


فتواي جنايتكارانه خميني براي كشيدن خون محكومان به #اعدام:
«دستور فرماييد بطور محرمانه افرادي که محکوم به #اعدام شده و اجراي حکم در باره آنان بلادرنگ بايد اجرا گردد، قبل از اجراي حکم صادره توسط مامورين پزشكي که مورد اعتماد باشند، خون محكومين بوسيله سرنگ به ظروف مخصوص منتقل و به نزديکترين بهداري و يا بانک خون محل تحويل…. تا در اولين فرصت ضروري مورد استفاده برادران پاسدار که زخمي ميشوند قرار گيرد.
يادآوري ميشود از جهت اينکه نسبت باين اقدام اشکال شرعي بر آن تصور نگردد، چگونگي از محضر مبارک ولايت فقيه امام #خميني رهبر و بنيانگذار جمهوري اسلامي  مدظلل العالي استفتاء گرديد و اعلام فرمودند اشکال شرعي ندارد.»

۱۳۹۵ مرداد ۱۴, پنجشنبه

مجاهد شهید محمد علی الهی


مشخصات مجاهد  شهید محمد علی الهی
محل تولد: شیراز
شغل : مهندس هوانوردى
سن: 30
محل شهادت: کرج
زمان شهادت: 1367


درصورتيكه از اين شهيد قهرمان عكس ويا خاطره ويا اطلاعات ديگري از مشخصات داريد براي ما ارسال كنيد پيشاپيش سپاسگذاري وقدرداني مي كنيم 
با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي ايران همراه  شويد https://Telegram.me/shahidanAzadi

مجاهد شهید بیژن قصاب نژاد


مشخصات مجاهد شهید بیژن قصاب نژاد
محل تولد: كازرون
 تحصيل: دیپلم
سن: 33
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1367

درصورتيكه از اين شهيد قهرمان عكس ويا خاطره ويا اطلاعات ديگري از مشخصات داريد براي ما ارسال كنيد پيشاپيش سپاسگذاري وقدرداني مي كنيم 
با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي ايران همراه  شويد https://Telegram.me/shahidanAzadi

۱۳۹۵ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

مجاهد شهید محمد علی زنگی آبادی


مشخصات مجاهد  شهید محمد علی زنگی آبادی
محل تولد: جیرفت
شغل - تحصيل: دانش آموز
سن: 21
محل شهادت: شوش
زمان شهادت: 1367

با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي ايران همراه  شويد https://Telegram.me/shahidanAzadi
#ايران #تهران #جوانان #دانشجو #زندان #مقاومت #شيراز#قتل #عام

۱۳۹۵ مرداد ۱۰, یکشنبه

سبکبال و شیدا برای مرگ سرخ


سبکبال و شیدا برای مرگ سرخ

 صبح روز شنبه هشتم مرداد، اسامی ۱۰ تن از بچه‌های بند را خواندند. آنها از قبل مشخص شده بودند. همان ‌روز، سر‌ و کله آخوند نیری هم در گوهردشت پیدا شده بود؟ هیچ‌کس هنوز نمی‌دانست که «زمان» آبستن چه وقایعی است! حتی زندانیان افغانی که معمولاً برای کارهای خدماتی در رفت و آمد بودند غیب‌شان زده بود! اولین نشانه‌ را از لای پنجره دیدم. داوود لشکری با یک فرغون پر از طنابهای کلفت! به‌سمت سالنی در غرب بند می‌رفت. به‌دنبالش رفت و آمد پاسداران شدت یافت، وضعیت عادی نبود... ؟
اولین ‌سری بچه‌های مشهد بودند. پیشاپیش آنها قهرمانانی هم‌چون جعفر هاشمی و دکتر محسن فغفور ‌مغربی قرار داشتند. آنها با دلاوری بی‌نظیر، از مواضع سازمان مجاهدین جانانه دفاع کردند و شیدا و بی‌قرار تمام پرده‌های ترس و تردید را دریدند! آنها بودند که برای نخستین بار پیام انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین را به‌درون زندان آورده و خود نیز با خونشان بر ‌حقانیت آن گواهی دادند. پس از آنها، سراغ بند ملی‌کش‌ها رفتند. پیش از این به خانواده‌های آنان گفته شده بود به‌زودی آزاد خواهند شد! بسیاری از خانواده‌ها از شهرستان آمده و در تدارک آزادی فرزندانشان بودند. حتی برخی برای قربانی کردن گوسفند خریده بودند... ! وقتی بچه‌های ملی‌کش را نزد «هیأت عفو!» بردند، به بچه‌ها گفته شد که ”شرط عفو و آزادی شما محکوم کردن سازمان است! “ آنها نیز در پاسخ گفته بودند ”مدتهاست که محکومیت ما به‌پایان رسیده و ما نیازی به عفو کسی نداریم!“ دادگاه هر کدامشان ۳ تا ۵ دقیقه بیشتر طول نکشید. در همان روز از ۱۵۰ نفر آن بند ۱۴۰ تن را حلق‌آویز کردند!
«هیأت مرگ» سپس سراغ بچه‌های قدیمی گوهردشت در فرعی مقابل هشت رفت. یکی از آنها مجاهد قهرمان مرتضی تاجیک بود. او در تظاهرات سی خرداد سال‌60 دستگیر شد و به‌مدت هفت‌سال با نام مستعار «مجتبی هاشم‌خانی» در زندان بود. خانواده او در این هفت سال هیچ اطلاعی از سرنوشت او نداشتند! مرتضی آخرین بازمانده از همان شیرزنان و دلاور مردانی بود که در روز سی خرداد دستگیر شده و بدون احراز هویت به قتلگاه رفتند.
۱۸خواهر کرمانشاهی که در یکی از فرعیها زندانی بودند، به‌همراه برادرانشان در همان اولین روزها تعیین‌تکلیف شدند. در میان آنها خواهری بود، که از فرط شکنجه تقریباً فلج شده و با صندلی چرخدار او را به قتلگاه بردند. این خواهر هنگام یک بازرسی ناگهانی پاسداران از بندشان مقداری مدارک کاغذی را بلعیده بود. به‌همین‌دلیل او را تا مرز شهادت شکنجه کردند که منجر به فلج شدن او شده بود.
زهرا خسروی، که قبلاً از طریق مورس با او در تماس بودیم، گفت: «بچه‌ها، بیست دقیقه برای نوشتن وصیتنامه به من وقت داده‌اند می‌خواهند اعدامم کنند. سلام مرا به مسعود و مریم برسانید…».
اما عجیب این‌ بود که در فاصله «هشتم تا پانزدهم مرداد» در عزم و اراده هیچ‌کدام از بچه‌ها، نه تنها ذره‌یی تردید و دو دلی، که در این‌گونه مواقع عکس‌العمل طبیعی و غریزی انسان است دیده نمی‌شد، بلکه به‌صورت شگفت‌آوری هر چه قوی‌تر هم شده بود؟ آنها با استعانت از مولا حسین (ع) بی‌شکاف! مرگ ‌سرخ را بر ننگ تسلیم ترجیح داده و انتخاب کرده بودند، به‌طوری که موضوع دار زدنها و «هیأت مرگ» … به سوژه خنده و شوخی همه بچه‌ها تبدیل شده بود. تو گویی آنها را برای آزادی می‌برند و نه برای اعدام! هرکس از هر چه دیده بود جوکی ساخته و برای دیگران تعریف می‌کرد. هر وقت به آن زمان فکر می‌کنم می‌بینم که واقعاً پدیده نوظهور و شگفت‌انگیزی بود. در کجای تاریخ کسی سراغ دارد، که در ابعادی به این گستردگی انسانهایی این‌گونه سبکبال و شیدا مرگ را به‌سخره گرفته باشند؟!
در همین روز هادی عزیزی، مهدی فتحعلی ‌آشتیانی، غلامحسین مشهدی ‌ابراهیم، احمد گرجی، مهرداد اشتری و تقی داوودی و اسدالله ستارنژاد را صدا کردند. آنها با چشم‌بند پشت سرهم صف کشیدند و به‌طرز بی‌سابقه‌یی شاد بودند! در مسیر رفتن هر یک جمله‌یی به طنز گفتند و رفتند. یکی می‌گفت: «بچه‌ها منتظریم» دیگری می‌گفت «دیدار در بهشت». یکی دیگر گفت: «بچه‌ها شعارهایمان یادتان نرود» و آخری با خنده می‌گفت: «نکنه می‌خواهند آزادمان کنند»... هادی عزیزی یک قرقره نخ در جیبش گذاشته بود و می‌گفت طناب رژیم پوسیده است برویم نخ‌ها را بتابیم که طناب محکم درست کنیم و برای هر نفر سایز خودش را تنظیم می‌کرد... ! در‌ حالی‌که صف دور می‌شد اما صدای خنده آنها هنوز به‌گوش می‌رسید. ما از زیر پرده ضخیم چشم‌بند آنها را بدرقه می‌کردیم. آنها از راهرو مرگ با سرافرازی تمام عبور کردند و جاودانه شدند... !

بیاد جان باختگان تابستان ۱۳۶۷


بیاد جان باختگان تابستان ۱۳۶۷
شروه ( تلنگر)
نه زمین خاک قدیمی
نه هوا همون هواست
تا چشام کار می‌کنه
هرچه می‌بینم نابجاست
داره از قبیله‌ی ما یکی یکی کم میشه
هرچه دوست داشتم و دارم راهی عدم می‌شه
مثل ابرای زمستون
دلم از گریه پُره
شیشه‌ی نازک دل منتظر تلنگُره
غم سفره‌های خالی
حسرت جهان سوم
دستای نحیف مردم
داغ شلاق جهالت، به تن شریف مردم
غم اعدام ستاره انهدام سرو آزاد
تیرباران شقایق
باغبانی کردن باد
قطره قطره‌های خونی
که به خاکم شده فریاد
همه اینهایی که گفتم
بغض هرروز منه ،،، منو در من می‌شکنه!! / اردلان سرفراز

۱۳۹۵ مرداد ۷, پنجشنبه

«برای خاطر تو» ـ احمد شاملو





«برای خاطر تو» ـ پرویز لک
*****************************
«برای خاطر تو»
«دستانم را با درختان گره خواهم زد/
و در انتهای سبز رشد،/
با نور/ در افق/ پیامی خواهم نوشت،/
برای خاطر تو.
در چشمانم هزار ستاره می کارم/
می دانم سبز خواهد شد، /
برای خاطر تو.
بر فراز سِتیغِ (=قلّه) جانهای سوخته/ در هُرم آتش عشق/
معبدی می سازم/ و ماه را به نگهبانی آن خواهم داشت،/
برای خاطر تو.
در آتشدان صبح،/ آتشی از ایثار برمی افروزم/
می دانم پایدار خواهدماند،/
برای خاطر تو.
از شکسته های دل/ گلدانی می سازم/
و خود را، به تمامی، در آن می کارم/
می دانم/ خون خواهم خورد،/ رشد خواهم کرد،/
سبز خواهم شد،/
برای خاطر تو.
از "صمد" خواهم خواست/ همۀ ماهیان قرمز را/
به طغیان در برابر تکرار فراخوانَد،/
برای خاطر تو.
ذرّه ذرّۀ خورشید را/ در شب/ افشان خواهم کرد،/
می دانم که دوستش خواهی داشت،/
برای خاطر تو.
فضا را از صدا پرخواهم کرد،/
می دانم منفجر خواهدشد،/
برای خاطر تو.
پرندگان مهاجر را،/ به مهمانیِ پرواز،/
در آسمان آبی اندیشه های خود فرامی خوانم،/
برای خاطر تو.
آب دریاها را/ به "خوابگه مورچگان" خواهم بست/
و خواب را از دیدگان خفته؛/ ـ خفتگان این قرن مبتلاـ /
خواهم تکاند./ می دانم موج برخواهد خاست/
بیدارخواهدشد،/
برای خاطر تو.
یأس را در مهمانیِ امّید/ به دارخواهم زد؛/
غم را در سالگرد "تولّدی دیگر»/
برای سرو / وداع خواهم گفت/
برای خاطر تو.
امید خواهم داشت/ سرود خواهم خواند،/
شعر خواهم گفت،/
برای خاطر تو.
خود را به دار عشق می آویزم/ و حرف آخرم این است:
دوستت دارم، برای همیشه،/
"آزادی"*.