۱۳۹۴ آبان ۱۷, یکشنبه

نگاهی به زندگی انقلابی مجاهدی شهید ابوطالب هاشمی - پرشور و مسئولیت‌پذیر


متولد 1340 اوز لارستان
37سال سابقه فعالیت سیاسی

من مجاهد خلق ابوطالب هاشمی با تمسک به انقلاب مریم پاک رهایی و آرمان رهایی بخش سازمان پرافتخار مجاهدین خلق در با شکوه‌ترین سرفصل و حماسی‌ترین پایداری دوران... . با شعار هیهات مناالذله یکبار دیگر با راهبران عقیدتی‌ام مسعود و مریم تجدیدعهد می‌کنم که تا سرنگونی رژیم ضدبشری ولایت‌فقیه از پای ننشینم.

این، یک معرفی‌نامه کوتاه ایدئولوژیک مجاهدیست که در شامگاه 7آبان 94 و در جریان موشک‌باران لیبرتی، تمامی زندگی و آرزوهای خود را وقف آزادی مردمش کرد.

ابوطالب در نامه‌ای، داستان پیوستن خود به مجاهدین را این‌گونه تعریف کرده: در سال 58 با خواندن نشریه و کتابهای سازمان، با سازمان آشنا شدم، علت پیوستنم به‌خاطر مواضع برحق ایدئولوژیک ـ سیاسی ـ استراتژیک سازمان برای مبارزه با استثمار برای تحقق جامعه بی‌طبقه توحیدی است که آرمان خود را در سازمان پرافتخار مجاهدین خلق ایران جستم.

مجاهد قهرمان ابوطالب هاشمی در تمامی مراحل زندگی انقلابیش همواره مجاهدی پرتوان و مسئولیت‌پذیر و پیشقدم در به‌دوش گرفتن مسئولیتهای سنگین و سخت بود. عشق به مردم و آزادی و درک عمیق از ایدئولوژی مجاهدین از ویژگیهای برجسته او بود.

ابوطالب در وصیتنامه‌اش نوشته بود: «گرچه زندگی زیباست اما وقتی که در یک طرف محرومان، گرسنگان، استثمار شده‌ها و در طرف دیگر استثمارگران، غارتگران و جلادانی چون خمینی می‌باشند، هیچ زندگی بهتر از زندگی مبارزاتی و هیچ صوتی دلنشین‌تر از صدای مسلسل، و هیچ عطری خوشبوتر از عطر باروت نیست.

و در نامه‌یی به رهبر عقیدتی‌اش گفته بود:
 ”خواهر مریم عزیز... براستی:
اگر انقلاب شما نبود و آن شعار جبرشکن ”می‌توان و باید“ !
چگونه این همه توفان حوادث و توطئه و مهیب‌ترین بمبارانهای تاریخ را از سر می‌گذراندیم... . شما به ما آموختید که مقاومت و پایداری برای آزادی هیچ حد و مرز و محدودیتی به‌رسمیت نمی‌شناسد.
می‌توان و باید با دستی خالی اما با قلبی پر از یقین و ایمان بر آمده از خورشید انقلاب، طی طریق نمود.
می‌توان و باید به مصداق آیه ”موتوا ثم احیاهم“ با فدای همه چیز خود، در مداری بسا بالاتر، خود را احیا کنیم. این رمز ماندگاری مجاهدین است. “
ابوطالب در نامه دیگری به تاریخ 15مرداد 94 به خواهر مریم نوشته بود:
 ”خواهر مریم عزیز... . گفتنیها بسیار زیاد است که در این سطور نمی‌گنجد. در این‌جا با همه علایق و عشقی که به شما و برادر دارم، احساساتم را فرو می‌خورم تا فرصتی دیگر، اگر خدا بخواهد “
گرچه ابوطالب فرصت بیان همه آنچه را که می‌خواست بگوید، نیافت اما زندگی و شهادت قهرمانانه‌اش، همه آنچه را که دانستنش برای نسل امروز ضروریست، به روشن‌ترین بیان، گویا کرد:
ایستادگی در برابر ظلم و مبارزه در راه آزادی مردم و میهن، حتی با دست خالی!
درود و بدرود ابوطالب! درود!

۱۳۹۴ مهر ۲۴, جمعه

گرامی باد خاطره قهرمان مقاومت، مجاهد خلق نسترن هدایت فیروزآبادی


مشخصات مجاهد شهید نسترن (نوشین) هدایتی فیروزآبادی
محل تولد: شیراز
تحصيل: لیسانس
سن: 25
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1362

نسترن هدايتي در سال 1337 در شیراز متولد شد. تحصیلاتش را در رشته عمران ملی در سال 1355 در شیراز آغاز کرد. در جنبش دانشجویی علیه رژیم شاه فعال بود و در انقلاب ضدسلطنتی نیز فعالآنه شرکت داشت. در اردیبهشت‌ماه سال 58، مطلوب آرمانی خود را در سازمان مجاهدین یافت و به‌ جنبش ملی مجاهدین پیوست. از این نقطه به ‌بعد نسترن یک مبارز حرفه‌یی بود، یک انقلابی و مجاهد خلق به ‌تمام معنا که سر از پا نمی‌شناخت. پس از 30خرداد 60 فرماندهی یکی از واحدهای مقاومت مجاهد خلق را به‌عهده گرفت. نسترن هم‌چنان که خود خواسته و داوطلب شده بود، برای هر نوع مأموریت و فداکاری و جانبازی در راه خلق و انقلاب آمادگی تمام‌عیار داشت. و او این آمادگی را در عمل و مأموریتهایی که به‌عهده می‌گرفت، نشان داد. شب سوم دیماه سال 1360‌، پاسداران او را از بستر بیماری دستگیر کردند و به ‌زندان سپاه بردند. مدتها بعد از محکومیتش، وقتی دژخیمان دادستانی فارس به ‌نقش نسترن در زندان و عملیاتش در خارج زندان پی بردند، با خشم و کینه حیوانی به ‌جان او افتادند اما در برابر اراده انقلابیش به‌زانو درآمدند. نسترن در زندان بارها مورد شکنجه‌های وحشیانه قرار گرفت. اما دشمن را در دستیابی به ‌اسرار خلق ناکام گذاشت و سرانجام در شب هفتم تیرماه‌، سالروز انفجار حزب خمینی، بر اساس گفته‌های یک شاهد عینی او و تعدادی دیگر از مجاهدان را با وسایلی هم‌چون لودر، بیل مکانیکی یا حلق‌آویز با سیم خاردار از بیل مکانیکی زجرکش کردند و سپس به‌ فجیع‌ترین شکل به‌شهادت رساندند.‌

مجاهد شهيد اسفنديار هدايتي فيروزآبادي


مشخصات مجاهد شهید اسفندیار هدایتی فیروزآبادی
محل تولد: شیراز
شغل: دانش آموز
سن: 17
محل شهادت: شیراز
زمان شهادت: 1361
اسفنديار 17ساله دانش آموز هنرستان فني طالقاني در شيراز از شاگردان ممتاز بود كه از سال 58فعاليت خود را در ارتباط با مجاهدين شروع كرد و بهمين خاطرسال60 از هنرستان اخراج شده و بعد دستگير ميشود اما با تلاشهاي خانواده آزاد شد.
اوسال61 با چندتن از دوستانش در شيراز يك هسته مقاومت تشكيل ميدهد و به فعاليتش ادامه ميدهد تا اينكه در18مهرسال 61 در يك درگيري و جنگ و گريز خياباني درحاليكه فرياد ميزد مرگ بر خميني درود بر رجوي با شليك سه گلوله به قلبش به شهادت رسيد، دژخيمان چند روز بعد باگرفتن مبلغي پول تير تلي از خاك را بعنوان مزار او به پدر و مادرش نشان دادند و وقتي خانواده مزار را سيمان بندي ميكنند مزدوران سپاه مجدداً مزار را تخريب ميكنند. كارگران قبرستان ميگفتند اين خدانشناسها حتي از مزار مجاهدين هم مي ترسند چند ماه پيش با بلدوزر به جان قبرها افتاده بودند و همه را زير رو كردند.

۱۳۹۴ مهر ۱۱, شنبه

مجاهد شهيد سعيد گلستان فرد


مشخصات مجاهد شهید سعید گلستان فرد
محل تولد: كازرون
تحصيل: دیپلم
سن: 24
محل شهادت: مریوان
زمان شهادت: 1365
دو مجاهد خلق، دو برادر، دو الگوی خیزش برای تغییر سعید و محمدمهدی (صمد) گلستان‌فرد
مجاهدین شهید محمد مهدی(صمد) و سعید گلستان فرد، هر دو از کودکی به‌واسطه وضعیت اقتصادی خانواده‌شان با درد آشنا شدند و رنج محرومیت را حس کردند. پدری نانوا با شش سر عائله و زندگی در شهرستانی محروم، مثل کازرون، نقطه شروع جوشش انگیزه‌های دو برادر و زمینه هایی برای فکر کردن به‌یک تغییر، یک دگرگونی در این مناسبات ظالمانه بود. شروع با برادر بزرگتر محمد مهدی بود که او را صمد  می‌نامیدند
مجاهد شهید محمد مهدی (صمد)گلستان فرد، پیش از انقلاب ضد سلطنتی و در زمانی که دانش آموزی دبیرستانی بود، در جلسه‌ها و محافل مذهبی شرکت می‌کرد. اگرچه این جلسات در شروع صمد را با پایه‌های اسلام آشنا کرد، اما دردهای صمد با گام گذاشتن در عرصه عمل اجتماعی و پیوند با مردم محروم درمان می‌شد. به‌همین خاطر بعد از ورود به‌دانشگاه و آشنایی با سازمان مجاهدین خلق ایران، خیلی زود آن گمشده و درمان دردها را پیدا کرد و تحت تأثیر دفاعیات اعضاء مرکزیت سازمان، جذب مجاهدین شد.
در همان دوران با شرکت در حرکتهای صنفی دانشجویان، اولین گامهای عصیان در برابر ستم را برداشت و در جریان رویارویی با گارد ضد خلقی دانشگاه شیراز، مجروح شد. بعد از شکل گیری اولین جرقه‌های قیام ضد سلطنتی، صمد به‌کازرون بازگشت و در همبستگی با سایر دانشجویان، فعالیتهای سیاسی و اجتماعی خود را گسترش داد. 
در همین دوران، جوانه‌های خیزش و عصیان در سعید که برادر کوچکتر بود نیز شروع به‌روییدن کرد. صمد با کسب ویژگیهای انقلابی، در میان خانواده و دوستان و آشنایان تبدیل به‌الگو و سرمشقی شده بود و سعید تحت تأثیر ارزشهایی که در برادر بزرگترش متبلور شده بود، با دنیایی متفاوت آشنا شد.

پیوستن سعید به‌دریای خروشان خلق
مجاهد شهید سعید گلستان‌فرد داستان پیوستنش به‌دریای خروشان قیامهای مردمی، در جریان انقلاب ضد سلطنتی را این‌طور شرح می‌دهد: «با شروع حرکت خروشان خلق، علیه شاه دیکتاتور، من هم سراپا شور و امید در آن شرکت کردم. در این زمان تغذیه فکری ام را زندگینامه و دفاعیات شهدای سازمان مجاهدین خلق ایران تأمین می‌کردند. در اولین حرکت اعتراضی شهرمان کازرون و اولین تظاهرات دانش آموزی که از دبیرستان محل تحصیلم شروع شد، حضوری فعال داشتم و بعد از آن هم در تمامی حرکتهای اعتراضی شرکت داشتم. در این زمان تا اندازه ای به‌وجود تضادها پی بردم. دقیقاً شرایط حکومت نظامی و محرم سال 57 را به‌یاد می‌آورم که عناصر سازشکار و مرتجعانی که آن زمان خانه نشینی را ترویج می‌کردند و بعدها زیر عبای قدرت خزیدند، پلاکاردهای ترویج مبارزه قهر آمیز را از دست دانشجویان انقلابی می‌گرفتند. تا این‌که قیام بهمن به‌وقوع پیوست و من هم همراه با دریای خلق، در این قیام بزرگ شرکت کردم». 

شهادت مجاهد خلق صمد گلستان فرد
مجاهد شهید صمد گلستان فرد، در سال 1359 هم‌زمان با اولین دوره انتخابات مجلس، از شیراز به‌کازرون آمد و در ستاد انتخاباتی مجاهدین، مشغول فعالیتهای تبلیغاتی و افشاگرانه شد. بعد از جریان انتخابات و رد صلاحیت کاندیداهای مجاهدین، چماقداران خمینی به‌ستاد انتخاباتی سازمان حمله کردند و صمد که از محافظان ستاد بود در جریان درگیری با اوباش رژیم به‌شدت مجروح شد. بعد از سی خرداد سال 1360، صمد توسط مزدوران رژیم مورد شناسایی قرار گرفت و در خوابگاه دانشجویان دستگیرشد و کمتر از پنج ماه بعد، با پیکری مجروح از شکنجه و جانی دردمند، توسط دژخیمان خمینی به‌شهادت رسید. اتهاماتی که طبق آن این مجاهد دلیر را به‌اعدام محکوم کرده بودند عبارت بودند از این قرار بود: «شرکت در تظاهرات سی خرداد سال 1360، عضویت در تشکیلات سازمان مجاهدین خلق ایران و یک میلیون تومان کمک مالی به‌سازمان». 
سعید بار مسئولیت سنگین تری حس می‌کند
با شهادت صمد، سعید بار مسئولیت سنگین‌تری را بردوشهای خود حس می‌کرد..او خود درنامه ای به‌خانواده اش این‌طور نوشت: « مگر نه این بود که صمد گناهی جز این نداشت که برای مردمش عدالت و برابری می‌خواست؟ اگر به‌این اعتقاد داریم که خون او به‌ناحق بر زمین ریخته شده. پس چگونه می‌توانم بی خیال بنشینم و به‌خونخواهی برادر بلند نشوم. گو این‌که خودم هم در این‌راه کشته شوم. ” ان لم یکن لکم دین و لا تخافون المعاد فکونوا احرارا فی دنیا کم“. اگر دین ندارید و از روز بازگشت ترسی در دل شما نیست، پس لا اقل در دنیا مردمی آزاده باشید. این، فریاد آخرین حسین بن علی پیشوای عقیدتی همه مجاهدین بود که در هنگام مرگ سر می‌داد. رهبر انقلابی که با همه فرزندان و برادر و خانمانش به‌صحنه نبرد شتافته بود و اکنون بعد از شهادت همه یاران و عزیزانش خود نیز بر خاک افتاده بود». 
سعید همان‌طور که خودش هم در همین نامه نوشته بود، با عزمی جزم، با طوفانها در آویخت و هم پیمان با قایقرانها، از جان گذشت و جانانه به‌نبرد برخاست.
دوران آبدیدگی سعید
با گذشت زمان، شرایط مبارزه هم پیچیده تر‌و دشوارتر شد. سعید مدت کوتاهی در کازرون بود و بعد از آن به‌شیراز منتقل شد. هم‌زمان با تظاهرات سراسری پنجم مهر ماه سال 1360 مخفیانه به‌تهران رفت و تا سال 1362، در تهران بود. خود سعید این برهه از زندگی مبارزاتیش را سخت ترین سالهای عمرش توصیف کرده، چرا‌که از یک طرف هر روز خبر شهادت یاران مجاهدش را میشنیده و از طرف دیگر مدتی ارتباطش با سازمان مجاهدین قطع شده بوده. با اینحال هیچ‌گاه از وصل مجدد نا امید نشد و سرانجام در تیرماه سال 62، مخفیانه خودش را به‌منطقه کردستان رساند و باز هم جویبار بیقرار جانش را به‌سرچشمه امیدها و آرزوهایش وصل کرد. 
مجاهد شهید سعید گلستان فرد بعد از انتقال به‌کردستان، با همان روحیه ی پراشتیاقی که داشت، به‌سرعت آموزشهای ایدئولوژیک، سیاسی و تشکیلاتی را فراگرفت و با کسب صلاحیتهای لازم، در هیأت فرمانده یک واحد، به‌مبارزه پیگیر و خستگی ناپذیرش ادامه داد.
همرزمان و یاران مجاهدش، او را به‌اسم فرمانده یدالله می‌شناختند و گفتنیهای بسیار زیادی درباره اش دارند‌. از انضباط انقلابی و جدیت ستایش انگیزش ، از روحیه بشاش و رابطه‌های گرمش، از عشقش به‌آرمانی که برگزیده بود و از ایمان و اعتقادش به‌راهبران این مسیر پرشور؛ یاران و همرزمانش صحبتها و خاطرات زیادی دارند. یکی از همرزمانش، سعید را این‌طور توصیف می‌کند: « ویژگی بارز و چشمگیر شخصیت سعید، پاکباختگی و فدای مطلقی بود که از تمام کردار و گفتار او ساطع می‌شد. او چنان سبکبال و چابک به‌انجام مسئولیتهاش می‌پرداخت و با گشایش و سعه صدرانتقاداتش را می‌پذیرفت که انگار هیچ چیز به‌جز عشق به‌خلق در زنجیر و آرمانهای والای سازمان و کینه‌ای عمیق نسبت به‌خمینی ضدبشر در وجودش رخنه نداشت. صورت همیشه خندان و روحیه شاد او را جزجنایتهای وحشیانه ی خمینی جلاد در حق مردم بیدفاع وطنمان در هم نمی‌کشید و چندین بار شاهد بودم که اشک در چشمهایش حلقه میزد و انگار می‌خواست بال دربیاورد و به‌سمت مردم زیر بمباران و یاران شهیدش در میدانهای نبرد شهرهای مختلف کشور، پرواز کند.»
رسید وقت پرواز !
روز بیست و یکم خردادماه سال 1365، روز پرواز سعید بود. روزی که سر در هوای صحبت یار انداخت و بعد از نبردی چند ساعته با مزدوران رژیم در حوالی شهرمریوان، سرفرازانه به‌خاک افتاد و به ‌برادر شهیدش صمد و هزاران هزار گل سرخ دیگر پیوست. مجاهد شهید سعید گلستان فرد همان‌طور که خودش گفته بود، آزادانه زیست، آزادانه انتخاب کرد و آزادانه پرگشود و رفت. رفت تا به‌ رنجها و محرومیتهای مردم میهنش پایان دهد. رفت تادیگر هیچ کودکی، معصومیت کودکیش را در دشواریهای کار و در تلخی فقر گم نکند. رفت تا زندگی را آنطور که باید معنا کند‌. رفت تا ستاره ای بشود از کهکشان بیکران ستاره ها.

۱۳۹۴ مهر ۴, شنبه

مجاهد شهيد مادر عيدي پور


مادر عيدي پور از مادران شيراز بود كه يكي از فرزندانش در سال 64 و ديگري را در سال 67 تيرباران كرده بودند. او هر هفته سر مزار فرزندانش مي رفت و در آنجا با صداي بلند و كلمات محكمي عليه خميني حرف مي زد و او را لعنت مي كرد.
مادر را سر مزار فرزندانش دستگير كردند و بعد از مدت كوتاهي در آبان ماه همان سال 67، همراه برادرش در شيراز تيرباران كردند. او بهنگام شهادت 50سال سن داشت.

۱۳۹۴ شهریور ۵, پنجشنبه

مجاهد شهيد فاطمه افراسيابي


فاطمه دانش آموز فعال بود و با نام مستعار محبوبه معروف بود. محبوبه صبح 30خرداد 60 در خانه اي معروف به خانه 40نفره دستگير شده بود. ولي بدليل شجاعت و دلاوري خاصي كه داشت توانسته بود از ماشين سپاه خودش را بيرون پرتاب كند و از دست دژخيمان نجات يابد و به مبارزه اش ادامه دهد.
فاطمه هم تيم گوهر ادب آواز بود. وي پس از عمليات به تهران رفته بود تا فعاليتش را در تهران ادامه دهد. ولي در يك رفت و آمد به شيراز توسط يكي از آشنايانش شناسايي و سپس دستگير شد.
خاطرات اين عمل انقلابي را فاطمه اينچنين نقل كرده بود:
«براي اين عمل انقلابي 50خواهر مجاهد كانديد شدند ولي گوهر با صلاحيت بي نظيرش انتخاب شد.حدود 6 ـ 4ماه روي طرح كار كرديم. ابتدا قرار بود دستغيب جنايتكار را در نماز جمعه بدرك واصل كنند ولي بدليل اقدامات امنيتي شديد تصميم گرفتند عمليات را به خانه او در محله اي در وسط شهر براي روز جمعه هنگام خروج اين جنايتكار از خانه اش منتقل شود.
براي اين كار گوهر بعنوان نفر عمل كننده كه ميزان زيادي مواد منفجره در زير لباسش مخفي كرده بود و خودش را به شكل زن بارداري در آورده بود و فاطمه نفر دوم تيم علامت دهنده بود.
چند ماه روي طرح كار كرديم و گوهر خستگي ناپذير بي وقفه در شناسايي ها و تمرينات با جديت تمام شركت مي كرد.
خانه دستغيب در يك كوچه باريك و طولاني با ديوارهاي بلند بود. يك سر كوچه به خيابان منتهي مي شد و بوسيله شهرباني (در سال 61 نيروهاي سه گانه هنوز ادغام نشده بودند) حفاظت مي شد.
فاطمه و گوهر از صبح روز جمعه با تردد در مسر حركت دستغيب منتظر او بودند كه ناگهان دستغيب با 13محافظ و نوه اش از خانه اش بيرون مي آيد و فاطمه كه نفر علامت دهنده بود به گوهر علامت مي دهد و گوهر از او خداحافظي مي كند و با شتاب به سمت ماموريتش مي رود گوهر با فداي جان خود اين جنايتكار را به همراه 13محافظ و نوه اش به درك واصل كرد. »
تا حدود 3روز رژيم در خبرگزاري ها و تلويزيون اعلام مي كرد كه در مسير تردد دستغيب بمب گذاري شده. ولي بعد از پخش وصيتنامه گوهر و پخش خبر مقدس انتحاري آن هم توسط يك زن جوان مجاهد جوششي در جامعه ايجاد شد.
صبح جمعه كه وحوش پاسدار خبر را از نماز جمعه شنيدند به همه خانه هاي هواداران حمله مي كردند و كينه حيواني شان را روي هر كس به چنگشان مي افتاد پياده مي كردند. فاطمه مي گفت: «در آخرين لحظاتي كه از گوهر جدا مي شدم به او گفتم گوهر لحظه انتخاب توست. گفت من هيچ چيز پشت سر ندارم آنچه دارم در پيش روست.»
و با گامهاي بلند از من جدا شد. هرگز لبخند زيباي او را در آخرين ديدار فراموش نمي كنم.
فاطمه را بعد از دستگيري زير شكنجه هاي روحي و جسمي شديدي قرار دادند و از او مصاحبه مي خواستند. اما او قهرمانانه مقاومت كرد و سرانجام وي را در سال 61 يا 62 اعدام كردند.

۱۳۹۴ شهریور ۴, چهارشنبه

خانواده قهرمان و مجاهد پرور ”ادب آواز“


مادر ادب آواز از جمله مادرهای دلاور شهر جهرم بود، که فقط خدا می داند، که 37 سال حکومت ننگین آخوندها، چه ها کشید، و چگونه درد فراق و رنج و شکنجه های فوق طاقت فرزندانش، و حمله و هجومهای مکرری که به خانه و خانواده اش می شد را تحمل کرد .
علاوه بر دخترش شهید مقدس گوهر ادب آواز سه تن دیگر از فرزندانش را در جریان قتل عام زندانیان سال 1367، در مرداد ماه در زندان عادل آباد شیراز به شهادت رساندند.
پسرش حسین ادب آواز  فوق دیپلم ریاضی، حسابدار بانک ، وبه هنگام شهادت 32ساله بود که در زیر شکنجه به شهادت رسید .
فاطمه ادب آواز و عصمت خواهران حسین بودند،که آنها نیز متولد جهرم بودند و در آنجا تحصیل کرده بودند.
 شهید عصمت ادب آواز به هنگام شهادت 28ساله و معلم ریاضی بود .
فاطمه قهرمان نیز که مثل خواهرش در عادل آباد شیراز تیرباران شد20ساله و بهنگام دستگیری دانش آموز دوم نظری بود. او هم مثل بقیه خانواده اش عشق و ایمان خاصی به برادر مسعود داشت.

مجاهد شهيد رقيه سعادتي


مجاهد شهيد رقيه سعادتی، سومين شهيد خانواده سعادتي است. او در سال 1333 در شيراز متولد شد، و تحصيلاتش را در شيراز تمام كرد و بعد از گرفتن ديپلم، معلم مدرسه شد.
قبل از او دو برادرش در سالهاي 60 و 62 توسط جانيان خميني به شهادت رسيده بودند.
مجاهد قهرمان محمدرضا سعادتي، زنداني سياسي رژيم شاه، كه از مسئولان ارزنده مجاهدين بود، چند ماه بعد از به حكومت رسيدن خميني، به جرم واهي ”جاسوسي شوروي”!! دستگير و روانه زندان اوين شد و تحت شديدترين شكنجه ها قرار گرفت.
 به رغم اعتراضهاي وسيع مردم واعتصابهاي خانواده شهدا وسلسله تظاهرات و... اما رژيم پليد خميني نه تنها او را آزاد نكرد، بلكه در مرداد 60 در زندان اوين، ناجوانمردانه او را به جوخه اعدام سپرد.
برادر ديگرش مجاهد شهيد حسام سعادتي بودكه دو سال بعد از برادر بزرگش محمدرضا، در زمستان سال 62، در زندان شيراز تيرباران شد.
و اما رقيه، يكبار در 30خرداد60 دستگير، و تا اواخر زمستان 60 در زندان شيراز بود. او بعد از آزادي از زندان مجددا فعاليتهايش را از سر گرفت، و در زمستان 62دوباره دستگير شد و اينبار نيز به زندان عادل آباد! منتقل شد. او را محكوم به 5سال زندان كردند. با وجودي كه رقيه دوران محكوميتش را تمام كرده بود و برغم این كه بهانه اي براي نگه داشتنش نداشتند، اما در دو ماه آخر، ملاقاتهايش را قطع كردند، و در ماه آذر، وقتي او را صدا كردند، همرزمانش در زندان تصور كردند كه چون حكمش تمام شده، مي خواهند او را آزاد كنند،اما چندي بعد به خانواده اش اطلاع دادند كه رقيه را اعدام كرديم!

این پروانه را نکشید!


نوشته از: حمید اسدیان

برای هادی تعالی، پروانه‌ای که می‌سوخت و نمی‌توانستیم برایش کاری کنیم جز آن که در انتظار معجزه‌ای باشیم

این پروانه را نکشید! 
من او را می‌شناسم
خانه‌اش در بیشه‌ای پرت است
که شمعهای سوخته را دفن کرده‌اند.
و می‌دانم بعد از هر باران
بر روی گلبرگها
با شبنم و نجابت قرار دارد.
این پروانه را که مردنی است
در ظهر ساکت سکوت نکشید!

پروانه‌ای که تسلیم نشد!

(در سوک هادی تعالی)

در اردیبهشت ماه گذشته توفیقی پیدا کردم و سری به آلبانی زدم. نه برای سیاحت که به قصد زیارت یارانی که بعد تحمل سالهای متمادی رنج و درد با سرفرازی از «لیبرتی» به «آلبانی» منتقل شده بودند. دیدارهر یک از این قهرمانان شرف و پایداری بیش از هر چیز درس آموز بود. در واقع با خواهران و برادرانی مواجه شدم که بعد از یک نبرد سخت و جانکاه، که مالکی وعمله و اکره‌اش، به آنها تحمیل کرده بودند پیروز شده و به میدان دیگری از نبرد منتقل شده بودند. و البته این پیروزی به بهای خون بسیاری بود که شهید شدند و بسیاری دردها که خودشان به جان خریدند. هر یک قصه‌ای و داستانی هستند که سرفرازی نسلی تسلیم ناشده را رقم می‌زنند... 
به هرحال در مدتی که آنجا بودم همواره با خودم این جمله امه سزر را تکرار می‌کردم که «شاعر باید صدای بی‌صدایان باشد» و در یک گفتگوی درونی با خود، و امه سزر، می گفتم چرا این افتخار باید تنها متعلق به شاعران باشند. و آیا نباید در تعریف انسان آگاه و انقلابی گفت: «انسان باید صدای انسان بی‌صدا باشد» ؟ این بود که پای حرفهایشان نشستم. با بیش از 50 نفرشان گفتگو کردم که حاصلش مجموعه‌ یی شد به نام «صدای بی‌صدایان باشیم».
یکی از کسانی که با او گفتگو کردم هادی تعالی بود. او را برای اولین بار در سالن عمومی ‌پایگاهی که در آن زندگی می‌کرد دیدم. قبلاً با هم آشنایی نداشتیم. اما با خوشرویی و خونگرمی بسیاری جلو آمد و با من دیده بوسی کرد. با صدایی خفه و گرفته گفت: می‌بخشی من نمی‌توانم بلند صحبت کنم.
بعد که رفت شهرام معرفی‌اش کرد. شصت سالی سن دارد و علت این‌که نمی‌تواند بلند صحبت کند سرطان ریه‌ای است که چهار سال است او را رنج می‌دهد. صدایش «خفه» بود اما خودش با لبخند و چشمانی هوشیار پیام از سرزندگی می‌داد. شهرام گفت: چندی پیش برده بودمش دکتر. به قدری سرحال بود که دکتر ابتدا فکر کرد من بیمار هستم. وقتی هم به او گفتم که بیماری که باید ویزیت شود‌ هادی است باور نکرد. به‌خصوص وقتی پرونده‌اش را خواند زد زیر گریه. دکتر او در آلبانی یک دکتر مسلمان به نام دکترعلی است. فرد بسیار روشنی است. هربار که‌ هادی را می‌بیند گریه می‌کند. می‌رود همکارانش را صدا می‌کند تا بیایند و‌ هادی را ببینند. و‌ هادی با همان صدای خفه و گرفته قاه قاه می‌زند زیر خنده. چند روز بعد شهرام گفت وضعیت هادی بسیار خطرناک است. یعنی کار از پیگیری و شیمی‌درمانی و این مسائل گذشته. باید فقط منتظر بود تا «کی رسد اجل؟». من هم داشت گریه‌ام می‌گرفت. یکی دیگر از دوستانش برایم تعریف کرد که راضی کردن‌ هادی به آمدن به آلبانی مصیبتی بوده است. در یک نشست عمومی ‌همه را به گریه می‌اندازد. هرکاری می‌کنند راضی نمی‌شود بیاید. زار زار می‌گریسته و می‌گوید من می‌دانم مدت زیادی به عمرم باقی نمانده. ولی می‌خواهم همین جا میان شما بمیرم. و حالا به این‌جا آمده است. در کارهای جمعی بسیار فعال است و ورزشش قطع نمی‌شود.
روزهای بعد با هادی «اخت» شدم. کار زیاد مشکلی نبود. به قدری گرم و خوش صحبت بود که بیشتر زحمت در تنظیم رابطه را او می‌کشید. با او صحبت کردم و از او خواستم مقداری از وضعیت خودش در همین سالهای اخیر بگوید. گفت و شنیدم و می‌خواستم خون بگریم. و می‌خواستم نه یک بار که صدبار صورت و دست و پایش را غرق بوسه کنم. (نوار صحبتهایش را پیاده کرده‌ام که در پایان همین نوشته می‌خوانید). روزهایی که نصیبم شده بود به پایان رسید. باید باز می‌گشتم. در حالی که قلبم نزد تک به تک خواهران و برادرانم تکه‌تکه شده بود. روز آخری که آنجا بودم چهارشنبه‌ای بود مصادف با میلاد امام زمان. در پایگاه جشنی برپا بود و قرار بر«شام جمعی» بود. در سالن هادی را دیدم. نجیب و ساکت نشسته بود و تلویزیون را تماشا می‌کرد. با هم گپی زدیم. چند بار سعی کرد و از شرم سرخ شد. می‌دانست که راهی هستم. با شیطنت لبخندی زد و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد گفت: بیا برویم یک شطرنجی با هم بزنیم می‌خواهم ببرمت! بیشتر نتوانست حرفی بزند. رفتیم و بساط را چیدیم. او دست به تهاجم زد. اما من مگر در آنجا بودم؟ همه به این فکر می‌کردم که روز آخری است که هادی را می‌بینم. شب بعد از باختی که به هادی داشتم در یادداشتهای روزانه‌ام نوشتم: از بس این بشر نجیب و شریف است تمام دستگاه فکری و عاطفی آدم به هم می‌ریزد. به او نگاه می‌کردم و بغضی در درونم منفجر می‌شد. تصور این‌که این همه نجابت و شرافت را از دست بدهیم آدم را گیج می‌کند. احساس می‌کردم یک سرمایه‌یی از این جهان بی‌شرافت کم می‌شود. دلم نمی‌خواست او را ببینم و خاطره‌ای از او بیندوزم. دلم نمی‌خواست حتی به چهره‌اش نگاه کنم و به چشمهایش خیره شوم. مثل شمشیر برنده بودند. دلم می‌خواست و احساس می‌کردم ظرفیت این‌که روزی را ببینم که او نباشد را ندارم».
این بود که شعر «این پروانه را نکشید» به او تقدیم کردم و در نهانخانه‌ام محفوظ مخفی‌اش کردم بی‌آن که دلم بیاید به کسی بگویم. چه می‌توانستم بکنم؟ روزهای بعد حتی یک روز نبود که بی‌یاد او به‌سر کنم. در یادداشتهای روزانه‌ام نوشته ام: «دردناک است. بسیار دردناکتر از شهید شدن یکی از برادرانم. ای کاش می‌شد و می‌توانستم برای او کاری کنم. با تمام دل و قلبم می‌گویم ای کاش چشمی یا کلیه‌ای و یا خونی نیاز داشت و به او می‌دادم. شاید که مفید بود برایش».
تا این‌که اجل در رسید و خبرش را شنیدم. با چشمی اشکبارو قلبی پرکینه نسبت به قاتلان او که آن قدررنجش دادند. یقین دارم که می‌توانیم از همه رنجهای فردی خود بگذریم. اما اجازه نداریم از جلادان و خائنان در گذریم. اجازه نداریم فراموش کنیم که نفس کشیدن ما در این وادی چقدر مدیون صدای خفه هادیها است. و با تمام وجود باید صدای او باشیم که گفت: «تا آخرین نفس، زنده باد انقلاب، زنده باد مجاهدین» شب هادی 
را دیدم. با او حرف زدم و تجدید پیمان کردم. و صبح نوشتم: «به مقوله‌ای به نام «هادی تعالی» از موضعی دیگر نگاه می‌کنم. هادی راهی «خانه دیگر» است. چه فرقی با ما دارد؟ ما هم همگی راهی خانه دیگر هستیم. منتها هادی در رفتن یک زمان نسبی را در اختیار داشت و ما کمتر و یا به‌ صورت پنهان و مخفی روانیم. پس رفتن او نباید زیاد دل سوز باشد. اگر که یقین داشته باشیم او به «خانه دیگر» می‌رود و ما هم از پی او روانیم. این دید به من آرامش می‌دهد. هدر نشدن. برباد نرفتن. برعکس به جاودانگی رسیدن. محو شدن در تمام هستی. و هستی جدید یافتن. هادی پیشتاز است. خوش به‌حالش که سرفراز می‌رود. بکوشم من نیز چون او بروم. در «خانه دیگر» با هادی شطرنج بازی خواهم کرد و حتماً او را خواهم برد. بعد می‌خندیم و دفعه بعد او مرا خواهد برد. در خانه دیگر هادی با صدای بلند برایم حرف خواهد زد». تا آخرین نفس، زنده باد انقلاب، زنده باد مجاهدین

(شهادتنامه ‌هادی تعالی) 
هادی تعالی: من متولد 1333 در شیراز هستم. از فاز سیاسی با سازمان آشنا و فعال بودم. ولی ارتباطم قطع شده بود و در نتیجه 7سال فراری بودم. تا این‌که در سال67 با قاچاقچی به عراق و اشرف آمدم. در فاصله این چند سال دو سه بار به مدت کوتاه زندان بودم. به بهانه این‌که در خانه‌ام برای مجاهدین سلاح مخفی کرده‌ام. یا دستگاه تکثیر نشریه داشته‌ام. خانه‌مان را زیر و رو کردند و با خود بردند. گذشت و من به اشرف رسیدم. سالم بودم و کار می‌کردم. (با شیطنت می‌خندد و می‌گوید خیلی هم شیطان بودم) تا این‌که آمریکایی‌ها به عراق آمدند. ما در واقع محاصره شدیم. (به‌ شدت سرفه می‌کند و عذرخواهی می‌کند که نمی‌تواند بلند حرف بزند) من برخی علائم بیماری را در خودم می‌دیدم ولی به من اجازه رفتن نزد دکتر متخصص را نمی‌دادند. تا این‌ که در 2012 نوبت من شد و به بغداد برای ویزیت رفتم. دکتر گفت دو تومور توی ریه‌ام گسترده شده و امکان زنده ماندنم بسیار کم است. باید شیمی‌درمانی می‌کردم. ولی مگر اجازه می‌دادند؟ تازه سهمیه ما مگر چقدر بود؟ دیگرانی بودند که نسبت به من الویت داشتند. بالاخره نوبت شیمی‌درمانی رسید. من نیاز به 4 ساعت شیمی‌ درمانی داشتم. ولی مأموران همراه ما که از استخبارات بودند به دکتر گفتند ما نمی‌توانیم 4 ساعت صبر کنیم. سرم را از دستم کشیدند و به تخت خودم برگرداندند. کاری نمی‌شد بکنم. آمدم به کمیساریا شکایت کردم. جوابی ندادند. دو ماه بعد، مجددا، نوبتم شد و به بیمارستان رفتم. این بار سرعت سرم را زیاد کردند. به جای 4 ساعت یک ساعته شیمی‌ درمانی شدم. اما نمی‌شد. تشنج می‌گرفتم و کار انجام نمی‌شد. هر بار با یک بهانه‌ای. به بیمارستان رفتن هم برایم مصیبت بود. هربار بقدری من را توی آفتاب داغ معطل می‌کردند که وقتی به بیمارستان می‌رسیدیم وقت گذشته بود. دکتر رفته بود یا قسمت مربوطه تعطیل شده بود. بی‌نتیجه برمی‌گشتیم. 11بار به بهانه‌های مختلف من را سر دواندند. یک بار گفتند مترجم نیست. یک بار گفتند خودرو خراب است و یا دکتر عمل دارد و ازاین قبیل بهانه‌ها. بچه‌های خودمان برایم یک مصاحبه با رسانه‌های عربی ترتیب دادند. من وضعیت خودم را تشریح کردم. استخباراتی‌ها مقداری ترسیدند و گفتند این بار سر ساعت می‌بریم بیمارستان. اما وقتی بردند که دیگر دیر شده بود. کار از کار گذشته بود. دکتر گفت با این وضعیت باید در بیمارستان بستری شوی. ولی نگذاشتند بستری شوم. با زور برم گرداندند. آمدم دو بار دیگر به کمیساریا شکایت‌نامه نوشتم. ولی هیچ کاری نکردند. وضعم روز به روز وخیم‌تر می‌شد. 25 کیلو از وزنم کم شده بود. اما هر بار برای یک بیمارستان رفتن باید سه ساعت تمام زیر آفتاب جلو در می‌نشستم و منتظر می‌ماندم. استخباراتی‌ها علناً می‌گفتند اینقدر ترا این‌ جا نگه می‌داریم تا از همین بیماری بمیری. یا دست از مبارزه و سیاست و سازمان بردار. دست از کارهایت بردار. تو را به خارج می‌فرستیم تا درمان شوی. بعد برای در باغ سبز نشان‌دادن می‌گفتند درخواست داده‌ایم که بهداری کمپ قبول کند تو از امکانات بهداری استفاده کنی. حالا بهداری کمپ چه بود؟ هیچ امکانی نداشت حتی یک کپسول اکسیژن برای بیمارانی که وضعیت حاد و حمله آسمی‌ داشتند نداشت. تنها قرصی که به هر بیماری می‌داد یک خشاب پاراسیتول بود. با وجود مزدوران عراقی ولم نمی‌کردند. 
می‌گفتند بیا برو خارج آنجا امکانات درمانی برای معالجه هست دست از مبارزه بردار! من هم صراحتاً به آنها می‌گفتم: من تمام زندگی‌ام را در راه مبارزه گذاشته‌ام. این هم بخشی از مبارزه من است. من جانم را کف 
دستم گذاشته‌ام و حاضر نیستم میدان را ترک کنم. در این میان وضعم روز به روز وخیم‌تر می‌شد. تقریباً 7 ماه نتوانستم پایم را از تخت به زمین بگذارم. دو نفر همیشه زیر بغلم را می‌گرفتند. وزنم شده بود 48 کیلو. 
نزدیک‌ترین دوستانم هم نمی‌توانستند من را تشخیص دهند. درد واقعاً گاهی خسته‌ام می‌کرد. گاهی حتی یک مسکن هم نداشتم. به هرکس هم نامه می‌نوشتم می‌گفت دست از مبارزه بردار و بیا برو خارج! من هم 
می‌گفتم حسرت یک آه را هم به دلتان می‌گذارم. مجاهد بوده‌ام و مجاهد هستم و مجاهد خواهم مرد! وقتی هم که به لیبرتی رفتیم وضعیت بدتر شد. فشارها افزایش یافت. نه تنها در مورد من که در مورد همه بیماران. بیش از 30نفر بیمار سرطانی و صعب‌العلاج داشتیم. همگی‌شان تحت فشار بودند. از انجام یک 
عکسبرداری معمولی هم ممانعت می‌کردند. در سال2011 یادم هست که بیش از 400 نفر منتظر آزمایش و عکسبرداری بودند. مأموران دولت عراق اجازه نمی‌دادند به بیمارستان برویم. روز به روز وضعیت بیماران بدتر می‌شد. ما 7 بیمار سرطانی بودیم که هر لحظه ممکن بود جانمان را از دست بدهیم. تقی عباسیان و مهدی فتحی از همین بیماران بودند که هردو شهید شدند. در واقع زجرکششان کردند. مهدی فتحی را دیر و با تأخیر بسیار زیاد یک سال و نیمه به دکتر رساندند. مهدی با درد و رنج بسیار شهید شد. خواهری بود به‌نام فاطمه. سکته کرده بود و باید حتماً به بیمارستان بغداد منتقل می‌شد. قبلاً هم سکته کرده بود. در سکته آخر دست و پایش فلج شده بود، سکته مغزی باعث شده بود علاوه بر دست و پا سیستم فک و دهانش فلج شود. نمی‌توانست حرف بزند و غذا بخورد. از طریق کبد به او مواد تزریق می‌کردند. او با تکان دادن سر جواب می‌داد. می‌خواستند او را به آلبانی بفرستند. اما دکترها گفتند نمی‌شود او را با هواپیما حرکت داد. باید از طریق زمینی به خارج فرستاده می‌شد که این امکان هم اصلا وجود نداشت. چند نفر هم بعد از این‌که به آلبانی منتقل شدند به‌خاطر تأخیر در مداوای‌شان شهید شدند. خواهرم رؤیا درودی تومور مغزی داشت. این قدر کش دادند که در حال کما به آلبانی رسید و بلافاصله هم شهید شد. خواهر دیگرم راضیه کرمانشاهی و فریده ونایی بودند. هردو آنها طوری بودند که اگر به موقع اقدام می‌شد زنده می‌ماندند. آخرین نفری که در آلبانی شهید شد برادرم اصغر شریفی بود. به ظاهر رفع خطر شده بود. اما بر اثر ترکش‌های موشک‌باران در لیبرتی حالش وخیم شد و به‌زودی شهید شد. یک روز حساب کردم دیدم 25 نفر از دوستانم به‌ خاطر ممانعت از رسیدگی پزشکی جان‌شان را از دست داده‌اند. جنایتی که آخوندها با دست مالکی مرتکب شده‌اند یک جنایت تمام شده نیست. آثار و بقایای فشارها که همگی جنایتی علیه بشریت بوده‌اند هنوز هم ما را رها نکرده است. همین الآن ما 7 بیمار سرطانی هستیم که باید روزانه تحت نظر پزشک باشیم. الآن من دوازده بار شیمی‌درمانی شده‌ام اما شیمی‌درمانی جواب نداده و هنوز درهمان وضعیت اورژانس هستم... اما با تمام قلبم می‌گویم چه یک روز زنده باشم، چه هزار یا هزاران روز دیگر، دشمن باید آرزوی تسلیم من و ما را با خود به گور ببرد. من در میان مجاهدین و با شعار «زنده باد انقلاب، زنده باد مجاهدین» جهان را ترک خواهم کرد.

۱۳۹۴ مرداد ۲۹, پنجشنبه

مجاهد شهید زرین تاج عطایی پور


مشخصات شهید زرین تاج عطایی پور
محل تولد: لارستان
شغل - تحصيل: دانش آموز
سن: 21
محل شهادت: کرمانشاه
زمان شهادت: 1367

به یاد مجاهد شهید زرین تاج عطایی پور
تاریخ تولد: 1346 محل تولد: خنج ـ لارستان تحصیلات: راهنمایی سابقهٌ مبارزاتی: 7سال زرین‌تاج عطایی‌پور در سال58 با مجاهدین آشنا شد. در فاز نظامی به رادیو مجاهد گوش می‌داد و درصدد بود خود را به‌نحوی به مجاهدین برساند. در اسفند65 از کشور خارج شد و ارتباطش با سازمان برقرار گردید. در اردیبهشت سال66 به منطقه رفت و در یکانهای رزمی سازماندهی شد. در عملیات فروغ جاویدان آر.پی.جی‌زن گروه بود. با شجاعتی ستایش‌انگیز به دشمن یورش می‌برد و آنها را تار‌و‌‌مار می‌کرد. در جریان آخرین تهاجمش در تنگهٌ چهارزبر خودروی تیمشان مورد حملهٌ مزدوران قرار گرفت. زرین‌تاج قهرمان با جسارت تمام به مزدوران حمله‌ور شد و پس از به‌هلاکت رساندن تعدادی از آنها، بر‌اثر اصابت گلوله به‌شهادت رسید و خون پاکش را فدای خلق قهرمان خود کرد. مجاهد قهرمان زرین‌تاج عطایی‌پور در یادداشتی بعد از شهادت تعدادی از مجاهدان گفته بود: «…‌خشم و کینه‌ام نسبت به خمینی خیلی بیشتر شده بود… خوشا به حالشان که چنین سعادتی داشتند و در راه خدا و خلق به‌شهادت رسیدند. مسئولیتهای سنگین‌تری به دوش ماست پس باید نگذاریم یک قطره از خون این شهیدن به‌هدر برود. باید ارادهٌ خود را محکم‌تر کنیم…».

مجاهد شهيد حسام الدین سخائی


مشخصات شهید حسام الدین سخائی
محل تولد: فارس
شغل - تحصيل: مكانیك
سن: 25
محل شهادت: کرمانشاه
زمان شهادت: 1367

به یاد مجاهد شهید حسام الدین سخائی
حسام‌الدین سخائی 0615 تاریخ تولد‌: 1342 محل تولد‌: خنج ـ لارستان ـ فارس تحصیلات‌: دیپلم سابقهٌ مبارزاتی‌: 10سال حسام‌الدین سخائی همزمان با انقلاب ضدسلطنتی وارد میدان مبارزهٌ سیاسی شد. در جریان برپایی تظاهرات و نمایشگاه عکس توسط دانشجویان دانشگاه شیراز، با مجاهدین آشنایی پیدا کرد. با مطالعهٌ زندگینامهٌ شهیدان جذب آرمانهای سازمان شد. بعد از سقوط شاه، فعالیتهای خود را در جنبش ملی مجاهدین شروع کرد. تا مقطع 30خرداد، در کسوت یک میلیشیای پرشور با توزیع نشریه‌ها و اطلاعیه‌های سازمان و شرکت در تظاهرات و میتینگها به فعالیتهایش ادامه داد. بعد از 30خرداد با گوش کردن به صدای مجاهد و براساس رهنمودهای آن دست به فعالیت زد. در عین حال در تلاش بود که خود را به سازمان وصل کند. در سال62 خود را به منطقهٌ مرزی رساند. بعد از گذراندن آموزشهای نظامی در بخش نظامی مشغول به‌کار شد و در چندین رشته عملیات در کردستان شرکت داشت. حسام‌الدین در حماسهٌ ورچک شرکت داشت و از تجارب غنی نظامی برخوردار بود. در عملیات فروغ جاویدان فرماندهی پشتیبانی یکی از تیپهای رزمی را به‌عهده داشت و در یک نبرد حماسی و رودررو با مزدوران دشمن ضدبشری قهرمانانه به‌شهادت رسید. محل تولد‌: خنج ـ لارستان ـ فارس

۱۳۹۴ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

زندگينامه مجاهد شهيد رضيه لطيف پور


مجاهد شهيد رضیه لطیف پور در سال ۱۳۳۸ در آباده متولد شد. او مجرد، دانشجوی جغرافیاي دانشگاه تهران و هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران بود. او پس از تعطیلی دانشگاهها در جریان به اصطلاح انقلاب فرهنگی به زندگی مخفی روی آورد. او از خانواده‌ای عشایری متعلق به ایل قشقایی بود و برادرش را در سال ۱۳۶۲ در جنگ ایران و عراق از دست داده بود.
رضيه فردی مهربان، اهل مطالعه و صادق بود.
رضیه لطیف پور روزی در تابستان سال ۱۳۶۲ هنگام بازگشت به خانه، توسط یکی از همکاران سابقش که با رژیم همکاری می‌کرد توسط سپاه پاسداران شناسایی و در اتوبوس شرکت واحد دستگیر شد. او را به زندان اوین منتقل کردند. خانوده وی چند ماه بعد از دستگیر وی مطلع شدند. رضيه لطیف پور تا سال ۱۳۶۵ که به زندان عادل آباد شیراز منتقل شد، غالبا در بند ۶ زندان اوین و مدتی هم در زندان قزل حصار بازداشت بوده است. وي ماههای آخر عمرش را در زندانهای سپاه و دادگاه انقلاب بسر برده است. او بخاطر تلاش‌های خانواده‌اش توانست در این زندانها با آنها ملاقات داشته باشد اما نمی‌توانست آزادانه حرف بزند. خواهر کوچکترش در آخرین ملاقاتی که با او داشته نقل کرده که چطور شاهد کبودی طرف راست صورت، خونمردگی در چشم، تورم و پارگی لب و شکستگی دندانش بوده است. رضيه تنها توانسته بود بگوید که او را با لگد زده بودند. تنها در دوره دو هفته‌ای که در ماههای آخر می‌تواند از زندان مرخصی بگیرد توانست از آنچه برسرش آمده سخن بگوید. او از شکنجه‌های شدید جسمی و روحی خود در زندان بویژه در ماه‌های نخست دستگیریش گفته بود. اینکه طی شش ماه نخست اکثرا در انفرادی بوده و بیش از ۲۰ کیلوگرم وزن از دست داده بود. بطوریکه قادر به راه رفتن نبوده و روی زمین میخزیده و قدرت بینایی‌اش را تقریبا از دست داده بود. 
رضیه لطیف پور طی دو هفته مرخصی از زندان برای خانواده تعریف کرده بود که توابین فيلم و نوار سخنرانی او در ميدان خميني شهر آباده و ديگر مدارک و اسامی يارانش را در اختيار نيروهای امنيتی قرار داده و موجب شهادت بسياری از يارانش شده بودند.
رضیه دو ماه مانده به پایان حکمش در کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ در زندان عادل آباد شیراز اعدام شد. دژخيمان پس از مدتی بیخبری سرانجام برادر بزرگش را احضار کرده و خبر اعدام را به او می‌دهند. ماموران رژيم ضمن تهدید خانواده به برگزار نکردن هیچ مراسمی، ابتدا قول تحویل جسد را می‌دهند. اما بعدا از اینکار سرباز زده و تنها آدرس گور ساده‌ای در گورستان دارالرحمه شیراز را به عنوان محل دفن مجاهد قهرمان رضيه لطیف پور به خانواده اش می‌دهند و اعلام می‌کنند که حق دستکاری، نبش قبر و ساختن آرامگاه را ندارند. اکثر نوشته‌ها، کتابها و وسایل وی در زندان ضبط شد. از جزئیات این حکم شهادت وي اطلاع بیشتری در دست نیست.  

۱۳۹۴ مرداد ۱۹, دوشنبه

بیست و ششمین شهید محاصره ضدانسانی پزشکی: درگذشت مجاهد خلق محمد هادی تعالی در آلبانی


ما دل اندر ره جانان باختیم
غلغلی اندر جهان انداختیم
آتشی اندر دل خلقمان زدیم
شورشی بر عاشقان انداختیم
مجاهد اشرفی، محمد هادی تعالی، با بیش از 40سال سابقه مبارزه در برابر دو دیکتاتوری، ظهر روز شنبه 17مرداد، در اثر ابتلا به سرطان ریه و لطمات جانکاه محاصره ضدانسانی پزشکی در اشرف و لیبرتی و جلوگیری دولت عراق از انتقال موقت وی به اربیل، در بیمارستان در آلبانی جان باخت.

مجاهد خلق هادی تعالی فرزند دلیر مردم کازرون، متولد اسفند1333، از دهه50 به هواداری از مجاهدین برخاست و به همین خاطر توسط ساواک دستگیر و متعاقباً از کارخانه‌یی که در آن کار می‌کرد اخراج شد. وی در سالهای قیام و انقلاب ضدسلطنتی، از پیشگامان اعتصابها و مبارزات کارگران در قزوین بود و پس از انقلاب به نبرد ضدارتجاعی علیه دیکتاتوری آخوندی برخاست.

هادی تعالی در مصاحبه با سیما آزادی در  4مرداد 89 خاطرات خود از دوران مبارزه سیاسی با رژیم خمینی را بیان کرد و گفت:
سال 60 دیدم حزب‌اللهیها خواهری را با چماق به‌شدت می‌زدند. برای دفاع از او رفتم خودم را هم دستگیر کردند و به کمیته بردند. تو کمیته که بودم دیدم این خواهر را آورده‌اند و با قنداق ژ-3 آن‌قدر این را زده بودند که جای سالمی رو بدنش نمانده بود. من آن‌روز هر طوری بود از اونجا فرار کردم. چند شب بعد که در یکی از باغات شهر مخفی شده بودم، دیدم بچه‌ها را آوردند؛ سه تا از همرزمام و اون خواهر رو. بستند به درخت و اونها رو اعدام کردند. موقعی که اونها را اعدام کردند همه یکصدا شعار مرگ بر خمینی سردادند. این صحنه‌ای است که هیچ‌وقت از یادم نمی‌ره و همونجا با خودم عهد بستم که تا آخرین قطره خونم و تا آخرین انتقام خون اونها رو بگیرم. همونجا و همونشب من با خودم عهد بستم و روی قلبم حک کردم؛مرگ بر رژیم خمینی و درود بر رجوی.

هادی تعالی که بیست و ششمین شهید محاصره ضدانسانی در اشرف و در لیبرتی است، طی سه دهه در صفوف مجاهدین و ارتش آزادی و به‌ویژه در دوران پایداری در اشرف، در همه کارزارها دلیرانه جنگید، در جریان حماسه ایران در 6 و 7مرداد 88 در برابر حمله وحشیانه مزدوران رژیم به اشرف دلاورانه پایداری کرد و به‌شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفت و مجروح شد اما با ایستادگی و پایداری همراه با همرزمانش توطئه‌های رژیم آخوندی و مزدوران عراقی‌اش علیه مجاهدان اشرفی را به شکست کشاند.

مجاهد خلقهادی تعالی، در شمار متخصصان برق و راه‌اندازی و تعمیرات ژنراتورها در لیبرتی نقش ارزشمندی در کارزار مقاومت در برابر محدودیتها و محاصره ضدانسانی و تأمین نیازهای ضروری همرزمان مجاهدش داشت.

از سال 1392 پزشکان در بغداد تشخیص دادند او مبتلا به سرطان ریه است و توصیه کردند برای معالجه به اروپا یا اربیل منتقل شود. اما نه تنها تلاشهای نمایندگان ساکنان برای انتقال او به اروپا یا اربیل بی‌نتیجه ماند، بلکه محدودیتهای ظالمانه و تأخیر و تعلل عمدی نیروهای عراقی برای درمان او در بغداد، بیماری او را وخیم‌تر کرد. دهها نامه‌هادی تعالی و نمایندگان ساکنان و گزارشهای روزانه لیبرتی در این باره خطاب به مقامهای ملل‌متحد و مقامهای آمریکایی نقش دولت عراق در زجرکش کردن او را به خوبی برملا می‌کند.

نماینده ساکنان در روز 2آوریل 2014 در نامه به نیکلاس ملادنف، نماینده ویژه دبیرکل در عراق، برای چندمین بار خواستار انتقال سریع هادی تعالی به اروپا برای معالجه شد. وی تأکید کرد اگر چنین امکان سریعی وجود ندارد از دولت عراق بخواهد مانع انتقال او به اربیل برای معالجه نشود. نماینده ساکنان یادآور شد در هر یک از این دو حالت همه هزینه‌های انتقال و درمان او توسط مجاهدین پرداخت خواهد شد.

کمیته بین‌المللی در جستجوی عدالت در گزارش به شورای امنیت در ژوییه 2014 تصریح کرد: «آقای هادی تعالی از 9ماه پیش از سرطان ریه رنج می‌برد. ساکنان درخواست کرده‌اند که برای معالجه به اروپا و اگر ممکن نیست به اربیل منتقل شود. اما به‌رغم وعده‌های کمیساریای عالی پناهندگان، او هنوز به اربیل منتقل نشده است».

در 17ژوئن 2014 نماینده ساکنان، هادی تعالی را جزو «بیمارانی که در شرایط کنونی انتقال آنها از عراق از اولویت بسیار بالا برخوردار است» برای کمیساریای عالی پناهندگان ارسال کرد و نوشت: «از شما می‌خواهم آنها را هر چه سریعتر به یک کشور اروپایی ولو به‌طور موقت منتقل نمایید».

هادی تعالی در 25ژوئن 2014 به حقوق‌بشر یونامی نوشت
:«دو هفته است ریل درمانی‌ام به‌دلیل ممانعت دولت عراق از تردد ما به بغداد متوقف شده است... . با این کارشکنیها و محدودیتهای دولت عراق بیماریم در حال پیشرفت است و امید به بهبودیم هر روز کمتر می‌شود لذا از شما می‌خواهم که تا دیر نشده، مداخله کنید».

در 19سپتامبر 2014 به نماینده ویژه دبیرکل نوشت :«امروز با خبر شدم یکی از دوستانم به نام تقی عباسیان... زجرکش شد. من... از نزدیک شاهد زجر و دردی که برای اجرای یک قرار پزشکی متحمل می‌شد، بوده‌ام. خودم هم در معرض چنین شکنجه‌ای ا ز طرف عوامل نخست‌وزیری سابق عراق مستقر در کمپ بوده و هستم. برای من مسجل است... اگر تقی عباسیان مینیمم دسترسی آزادانه به خدمات درمانی درحد یک شهروند عادی را داشت سالهای بیشتری زندگی می‌کرد و این‌قدر زجر نمی‌کشید. ... . آیا من هم باید به سرنوشت او دچار شوم. من بارها در نامه‌های متعدد نوشته‌ام وضعیت کنونی من و پیشرفت سرطانم به‌دلیل همین محاصره ظالمانه بوده، اولاً در تشخیص بیماری آن‌قدرتأخیر شد که بیماری پیشرفت کرد ثانیا در ریل درمان... آن‌قدر مورد آزار و اذیت قرار گرفتم که درمان برای من کشنده‌تر از سرطان شده است. به‌طور مثال هر بار که برای شیمی درمانی می‌رفتم، اولاً به‌دلیل تأخیرات عمدی عوامل نخست‌وزیری در خروجی کمپ با تأخیر بسیار به بیمارستان می‌رسیدم، ثانیا هر بار همین عوامل که همراه ما برای شکنجه بیشتر ما می‌آمدند فشار می‌آوردند که پروسه تزریق 4ساعته در 2ساعت انجام شود که نتیجه آن شوک و دردهای وحشتناک بود که خود یک شکنجه برای من شده بود.

... شما تعهد داده بودید که ما در کمپ موقت لیبرتی که اکنون نزدیک به سه سال از عمر آن می‌گذرد دسترسی آزاد به خدمات پزشکی داشته باشیم که نه تنها خبری از آن نیست بلکه بیشتر ابزاری برای شکنجه و زجرکش کردن بیماران است. آیا وقت آن نرسیده که مجریان این محاصره ضدانسانی از کمپ اخراج شوند... . لطفاً به خودتان اجازه ندهید تا شاهد مرگ جانگداز دیگری در لیبرتی در اثر این زندان‌سازی و محاصره ظالمانه از طرف عوامل استخبارات که به‌جا مانده از دولت سابق هستند باشید».

مجاهد خلقهادی تعالی در آبان93 برای معالجه به آلبانی منتقل و در بیمارستان بستری شد.

به‌رغم دردهای جانکاه و فشارهای طاقت‌فرسایی که مزدوران رژیم در کمیته سرکوب در نخست‌وزیری عراق بر مجاهدان اشرفی وارد می‌کردند، اما او همراه با همرزمانش مقاومت تا فراسوی جان و روان را برگزید و این مسیر را سرفرازانه پیمود. اما به‌دلیل پیشرفت بیماری ناشی از تأخیر در معالجه، تلاشهای پزشکان مؤثرواقع نشد و سرانجام مجاهد قهرمان محمد هادی تعالی، پس از سالها ایستادگی و پایداری شکوهمند در برابر محاصره ضدانسانی و بیماری، با سرافرازی به عهد خود وفا کرد و به همرزمان شهیدش پیوست.

پاسخ مجاهد قهرمان هادی تعالی به عهد پرچم در لیبرتی و ابلاغیه چراغ خاموش در آستانه فروغ جاویدان حسینی:

جواب من به اتمام‌حجت پرچم فروغ و ابلاغیه ترک لیبرتی اینست: هزار بار هیهات منا الذله
ایکاش به جای یک جان هزار جان داشتم و همه را در راه و رکاب رهبری برادر مسعود و خواهر مریم می‌دادم که باعث افتخار و سربلندی نه تنها خودم بلکه خانواده و تمام اجدادم است
محمد هادی تعالی ۱۰/۸/۹۳
در ماه مبارک رمضان امسال، او که در سخت‌ترین شرایط بیماری بود، با عزمی انقلابی و توحیدی برای مجاهدت در راه خدا و خلق و آزادی ایران از چنگال استبداد شوم دینی نوشت: بارالها در شرایط خطیر و سرنوشت‌ساز و حساس خاصی هستیم آنچه ارتجاع و استعمار برای ما تهیه دیده بودند و کمر به آن بستند که از ما اثری باقی نماند با پوش‌های مختلف از کشتار مستقیم تا فروپاشی نرم کیدشان به خود برگشت و به یمن رهبری مسعود و مریم رسوای خاص و عام شدند
با این‌که دکترها جوابم کرده‌اند مرا چه باک ولی اگر فرصتی و امانی باشد بزرگترین نکرده و تعهدم همانا رساندن خواهر و برادر به تهران است می‌خواهم محقق کنم و خودت می‌دانی آرزوی چند ده ساله من است آن هم برای خلقی اسیر و در زنجیر و در انتظار ولی باز هم می‌گویم هر چه مشیت توست گردن خواهم گذاشت الهی الک الحمد و لک الشکر

محمد هادی تعالی ۱۷/۴/۹۴
موضوع بعدی که می‌خوام بگم به قیام‌آفرینان مردم و جوانان ایران هست. بدونید این مبارزه‌ای که ما می‌کنیم، بیش از صد سال ریشه در خاک میهنمون داره. از زمان ستارخان، باقرخان، میرزای جنگل، و تا مصدق کبیر و تا حنیف کبیر و تا مسعود و مریم. مصدق کبیر در بیدادگاه رژیم گفت اونجا که منافع مملکتم باشه، اونجا که منافع میهنم باشه، نه پدر دارم نه مادر دارم نه پسر دارم و نه دختر. و دژخیم به تو می‌گم اونجا که منافع خلقمونه، اونجا که منافع آزادی میهنمونه، نه پدر دارم، نه مادر دارم، نه فرزند دارم، هیچ‌کس. فقط وطنم و آزادیشه که جلوی رویم دارم.

دژخیم! تو بما می‌گویی محارب! آری افتخار می‌کنیم که محاربیم. با کمک همین قیام کننده‌ها تو را سرنگون خواهیم کرد. منتظر باش همین روزها مثل عقاب بالای سرت فرود خواهیم آمد.

رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت، خانم مریم رجوی، با درود به روان پرفتوح و رزم پایدار مجاهد خلقهادی تعالی گفت: سلام بر او که درصفوف رنجبران و کارگران ایران برای آزادی علیه دیکتاتوری پیشین به پاخاست و راه مجاهدین خلق ایران را برگزید، در صفوف مجاهدین و نبرد آزادیبخش با فاشیسم دینی، دلیرانه چنگ درچنگ شد و در سالهای سخت نبرد و پایداری در اشرف و لیبرتی به عهد خود با خدا و خلق وفا کرد.

خانم رجوی با تسلیت به مجاهدان اشرفی و ستایش از مقاومت و صبر و شکیبایی بیست و ششمین شهید محاصره ضدانسانی، دولت آمریکا، یونامی، کمیساریای عالی پناهندگان و دولت عراق را به اقدام فوری برای پایان دادن به زندان‌سازی و محاصره ضدانسانی لیبرتی که از مصادیق جنایت علیه بشریت است فراخواند و افزود: ممانعتهای صورت گرفته در درمان به موقع بیماریهادی تعالی، یک جنایت آشکار است و به‌خاطر همین فشارها، به گفته خودش، درمان برایش کشنده‌تر از سرطان و شوک و دردهای وحشتناک‌اش به یک شکنجه تبدیل شده بود، اما در این رویارویی نیز رژیم ولایت‌فقیه را به شکست کشانید.

این است راه و رسم یک مجاهدٍ ایمان و آرمان که بیماری و شهادت‌اش نیز یکسره نبرد است و پپامش یقین و امید.

۱۳۹۴ مرداد ۱۰, شنبه

سالگرد سي هزار شهداي قتل عام 1367 گرامي باد



آنان كه جسورانه در برابر دژخيمان خميني ايستادند و از آزادي خلقشان دفاع كردند و به او «نه» گفتند سرافراز و غزل خوان و ... بر تيرك اعدام خود بوسه زدند

۱۳۹۴ خرداد ۱, جمعه

مجاهد شهید رسول مشکین فام نماد صلابت وقاطعیت انقلابی


مجاهد شهید رسول مشکین فام نماد صلابت وقاطعیت انقلابی





‌رسول مشکین‌فام در سال 1325 در شیراز به‌ دنیا آمد و دوران دبستان و دبیرستان را در همان شهر سپری کرد. طی سالهای 1340 تا 1342 که رسول آخرین سالهای دبیرستان را می‌گذراند، از نزدیک شاهد ماجرای سرکوبی قیام عشایر فارس بود. (بعدها سازمان از تجارب و دستاوردهای او در تماس و رابطه نزدیک با روستاییان و عشایر فارس بهره بسیار برد) او سپس در دانشکده کشاورزی کرج مشغول تحصیل گردید و از همین زمان توانست با سازمان ارتباط برقرار کند. در پایان تحصیلاتش به سربازی رفت و از دو سال دوران سربازی در کردستان حداکثر استفاده را به‌ منظور انجام تحقیقات گسترده‌یی درباره تاریخچه و سوابق جنبش مسلحانه کردستان به‌عمل آورد و تحقیقاتش را در زمینه تأثیر اصلاحات ارضی شاه بر روستاهای ایران تکمیل کرد. در زمره خدمات ارزنده رسول مشکین‌فام، تحقیقات او درباره روستاهای ایران است. رسول ماه‌ها از نزدیک با مردم محروم این مناطق زندگی کرد و با عشق و شوری بی‌پایان، رنج‌ها و مرارت‌های روستاییان را بررسی نمود. کتاب «روستا و انقلاب سفید» ثمره تحقیقات ارزنده اوست.

۱۳۹۴ فروردین ۲۷, پنجشنبه

مجاهدان قهرمان 30فروردین 1351 ناصر صادق ، علی میهندوست، محمد بازرگانی ، علی باکری





به مجاهدان قهرمان 30فروردین 1351 ناصر صادق ، علی میهندوست، محمد بازرگانی ، علی باکری

ستاره دور است!
از این‌روست که با شما رابطه برقرار می‌کنم
از این‌روست که
از شما می‌گویم
و بر این یقین نیز هستم
که بر خلاف شعرهای شاعران
شما ستارگانی نبودید که از آسمان فرو افتاده باشید!
در سیاهی شب ما.

چرا سخن رؤیایی بگویم؟
وقتی شما از همین شهرهای خودتان
از همین خانه‌های ساده‌ی مردم خودمان شکفته‌اید.
با این حال
واژه‌های ما کم است و از این روست که باز هم
شما را ستارگان خطاب می‌کنم
به عکستان می‌نگرم
و با تحسینی که به شکل قلبی داغ است فریاد می‌زنم
نگاه کنید! ستاره‌ای که دمید را دیدید!
نامش ناصر صادق بود!
و باز
به کلماتتان نگاه می‌کنم، در سکوی اتهامی
که پس از تخت شکنجه تشکیل شد
و می‌گویم
آی مردم! دیدید!
ستاره‌ی بشارت بخشی طلوع کرد
نامش محمد بازرگانی بود
و باز
از ستاره‌ای سخن می‌گویم
که مثل درختی سرسبز از کوچه‌های شهرمان سر زد
و کلماتش غرور صد نسل شد
نامش علی میهندوست بود

و هیچ‌گاه نخواهم گفت:
«آن ستارگان به خاک افتادند»
چرا که شما، ایستاده‌اید،
در کلمات چهارمین ستاره که سالهاست
واژگانش نور میافشاند
بر شهر خون و اختناق گرفته‌ی ما
و هم‌چنان
از کشتی‌ای سخن می‌گوید
که روزی به ساحل ما خواهد رسید.
ستاره دور است
از این‌روست که با شما رابطه برقرار می‌کنم
از این‌روست که
از شما می‌گویم.

شهرهای ایران ،خاک خوبان ،دیار خشم - خاک خوبان عشایر فارس

۱۳۹۴ فروردین ۲۴, دوشنبه

پيشتازان راه آزادي ایران - شهداي استان فارس: گواهان صدیق پایداری ،یاد شهیدان مقاومت - روشنای ما...

پيشتازان راه آزادي - شهداي استان فارس: گواهان صدیق پایداری ،یاد شهیدان مقاومت - روشنای ما...: گواهان صدیق پایداری ،یاد شهیدان مقاومت - روشنای ماندگار یادی از شهیدان سرفراز مجاهد خلق کلیپ دوم

ایران - گواهان صدیق پایداری ،یاد شهیدان مقاومت - روشنای ماندگار یادی از شهیدان سرفراز مجاهد خلق کلیپ دوم

ایران - بخوان بنام گل سرخ - بیاد شهیدان قتل عام - به ياد مجاهد شهيد فرشته شبانى – مظهر مقاومت در زندان شيراز

شهرهای ایران ،خاک خوبان ،دیار خشم - دیار خشم شیراز

۱۳۹۴ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

ایران- مجاهد قهرمان رسول مشکین فام از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق ایران






مجاهد قهرمان رسول مشکین فام 
از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق ایران

نام ونام خانوادگی : رسول مشکین فام
محل تولد: شیراز
تولد: 1325
شغل- تحصیل:
شهادت: 4خرداد 1351
محل شهادت – نحوه شهادت: اوین- تیرباران

‌رسول مشکین‌فام در سال 1325 در شیراز به‌ دنیا آمد و دوران دبستان و دبیرستان را در همان شهر سپری کرد. طی سالهای 1340 تا 1342 که رسول آخرین سالهای دبیرستان را می‌گذراند، از نزدیک شاهد ماجرای سرکوبی قیام عشایر فارس بود. (بعدها سازمان از تجارب و دستاوردهای او در تماس و رابطه نزدیک با روستاییان و عشایر فارس بهره بسیار برد) او سپس در دانشکده کشاورزی کرج مشغول تحصیل گردید و از همین زمان توانست با سازمان ارتباط برقرار کند. در پایان تحصیلاتش به سربازی رفت و از دو سال دوران سربازی در کردستان حداکثر استفاده را به‌ منظور انجام تحقیقات گسترده‌یی درباره تاریخچه و سوابق جنبش مسلحانه کردستان به‌عمل آورد و تحقیقاتش را در زمینه تأثیر اصلاحات ارضی شاه بر روستاهای ایران تکمیل کرد. در زمره خدمات ارزنده رسول مشکین‌فام، تحقیقات او درباره روستاهای ایران است. رسول ماه‌ها از نزدیک با مردم محروم این مناطق زندگی کرد و با عشق و شوری بی‌پایان، رنج‌ها و مرارت‌های روستاییان را بررسی نمود. کتاب «روستا و انقلاب سفید» ثمره تحقیقات ارزنده اوست.

م 
اراده و قاطعیت شگفت‌انگیز رسول در مقاطع مختلف، موجب خدمات ارزنده‌یی به سازمان شد. او در هر مأموریت با جسارتی بی‌نظیر و با تیز هوشی خلاقانه خود، تمامی امکانات پیرامونش را جهت پیشبرد مسئولیت خویش به‌کار می‌گرفت و از همین رو بارها خطیرترین وظایف خود را با موفقیت کامل به پیش برد.
رسول هرجا که بود، چه در میان مردم و چه در جمع مجاهدین، چه در سالهای نخستین که مجاهدین با دشواریهای پایه‌گذاری یک سازمان سیاسی – نظامی، در زیر اختناق و سرکوب ساواک روبه‌رو بودند و چه در شکنجه‌گاههای دژخیمان ساواک، هرگز روحیة رزمنده و پرشور خود را از دست نداد. ویژگی انقلابی که به دوستان روحیه می‌داد و دشمنانش را خوار و خفیف می‌کرد.

مجاهد قهرمان رسول مشکین فام از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق ایران، در سحرگاه خونین چهارم خرداد 1351 همراه با بنیانگذار کبیر، محمد حنیف‌نژاد و یاران قهرمانش، در تاریخ مبارزات مردم ایران جاودانه شد.